داستانی که زیاد تعریف می کنم.

۲۷ فروردین ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ

هر کسی معمولا تو زندگی روزمرش به برخی اشعار و یا حکایات علاقه بیشتری داره و اونا رو بیشتر برای دیگران تعریف می کنه. یکی از حکایاتی که معمولا در خلال بحث ها زیاد ازش استفاده کرده و می کنم رو در زیر میارم. منبع داستان هم نمی دونم و نقل به مضمون هست و ممکنه داستان اصلی با این اندکی تفاوت داشته باشه و اونی که مهمه پیام این حکایت هست. امیدوارم در آخر دوستان عزیز منظورم و هدفم از نقل این داستان درست متوجه بشن. سعی می کنم خیلی خلاصه کنم…

در روزگاری درویشی فقیر در شهری زندگی می کرد که از زندگی چیز جز فقر نداشت. نه کاری و نه ثروتی و نه آشیانه ای…  در این شهر مرد ثروتمندی هم زندگی می کرد که تعداد زیادی خدم و حشم و ثروت فراوانی داشت. روزی این دو با هم روبرو شدند. پس چند دقیقه گفتگو، درویش به مرد ثروتمند گفت: تو به این مال دنیا وابسته شده ای و این مال و ثروت، آخرت تو را به تباهی کشیده است و اموال تو، تو را اسیر خود کرده است. سعی کن اندکی از این وضعیت دور شوی و خود را از اسارت اموالت در بیاوری. مرد ثروتمند مکثی کرد و لبخندی زد و گفت: ممنونم. حرف تو را می پذیرم.سپس گفت: دوست داری همین الان با هم به سفر حج برویم؟ درویش هم بلافاصله جواب مثبت داد و هر دو در همان وضعیت و از همان جا راهی مکه شدند. چندین دقیقه نگذشته بود که درویش به مرد ثروتمند گفت: ای دوست! من فقط یک چوب دستی و مقدار کمی وسایل دارم. اجازه بده تا همین الان برگردم و آن ها را بیاورم مبادا که بعدا پایمال شود.

مرد ثروتمند گفت: من تمامی اموالم و زندگیم را بدون اینکه سرپرستی تعیین کرده و یا وصیتی نوشته باشم توانستم رها کنم و با تو به سفر بیایم اما تو…

 

کسی که بهشت را بر زمین نیافته است

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه ی خدا نزدیک ماست

و تنها اثاث آن ، عشق است . . .

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 و یا پاسخ بگذارید در صورت تمایل، بازتاب بفرستید.

پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>