لحظه‌های گذار

۱۳ مهر ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال

در آدم بودن و ویژگی‌هایش حبس شده‌ام. شمارش معکوس نفسم را می‌شنوم. صبح‌دمی بود که لحظه‌ی مرگم را در کف خیابان و شاید هم کنار رودخانه‌ای خشک، دیدم. اگر تناسخی در کار باشد، می‌خواهم روحم در کالبد انسانی نه “گستاخ و بازی‌گوش”، بلکه انسانی عاصی، طغیان‌گر و سرکش حلول کند.

کمی سبک و آرام شده بودم. راحتِ راحت. قید همه چیز را زده بودم. دیگر انگشتان دستم درد نمی‌کرد. ماهی‌ها به ساحل می‌آمدند. کبوترها به زمین می‌نشستند. آدم‌ها پرواز می‌کردند. خبری از آن حرف‌ها نبود.

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 و یا پاسخ بگذارید در صورت تمایل، بازتاب بفرستید.

۷ پاسخ



پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>