چشم‌ها را باید شست.

۲۳ آذر ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال

با یکی از پاک‌بان‌های دانشگاه، حرف می‌زدم. از هر دری سخنی می‌رفت. از حقوق کم و اضافه‌کاری‌هایی که درست پرداخت نمی‌شد، از گرانی و مسائلی که شاید او بهتر از پشتِ میز و کامپیوترنشینان، لمس می‌کرد، می‌گفت. دوست نداشتم من هم “غمی بر غم‌ها” یش اضافه کنم. آن‌قدر مشکلات زیاد هست که هر کسی به اندازه کافی می‌خواند و می‌شنود و اعصابش خورد می‌شود. حال من بیایم چه بگویم. با خودم گفتم “همان به که از شکوه خاموش باشم.” روز قبلش حسابی باد وزیده بود. مردِ پاک‌بان لبخندی زد و گفت: «کار خدا رو می‌بینی؟ دیروز باد اومده و همه برگ‌ها این کنج جمع شده تا من راحت جمعشون کنم.» نگاه مرد به پدیده‌ای مثل وزیدن باد، برایم جالب بود. نگاه مثبتی که با لحن مرد، به امید آمیخته می‌شد.

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 و یا پاسخ بگذارید در صورت تمایل، بازتاب بفرستید.

۶ پاسخ



پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>