من هم به گرگشو رفتم!

۲ مرداد ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ | روزنگاری‌ و مینی‌مال

گرگشو (گره گشو یا گره گشا) آیینی دیرینه است که هنوز هم در بسیاری از بندرهای جنوبی ایران و برخی کشورهای عربی برگزار می‌شود.  شاید کسانی که با فرهنگ بومی این‌جا انسی نداشته باشند، این سنت دیرینه را به دیده تحقیر بنگرند. از آن‌جا که هم‌جواری شهر ما (بندر کنگان) با عسلویه سبب شده که جمعیت شهر کنگان در طی پنج سال، سه برابر شود(+)، دیگر آداب و رسوم محلی نیز هم‌چون گرگشو، این روزها به دست فراموشی سپرده می‌شوند. در شهرها و کشورهای مختلف، این رسم با اندکی تفاوت، نام‌های دیگری به خود گرفته است.

رسم گرگشو که گویا از کشورهای عربی وارد ایران شده است، بدین صورت است که در پانزدهم ماه رمضان، به شکرانه این ماه و سالروز تولد امام حسن (ع)، خردسالان در حالی که کیسه‌هایی به دست دارند، سر و کله‌شان پیدا می‌شود و به صورت جمع‌های چند نفره (گاهی حتی گروه‌های ۱۵ نفری) درِ خانه‌ها را می‌زنند و شکرانه گرگشو را طلب می‌کنند. پیشتر که بافت بومی و فرهنگی کنگان تغییر چندانی نکرده بود، همه خانواده‌ها می‌دانستند که از روز قبل باید برای کودکانی که درِ خانه‌هایشان را خواهند زد، شکرانه‌ای آماده کنند.

مردم هم با تنقلات، آجیل و خشکبار، گندم برشته شده (در اصطلاح محلی: دنگ) و… از کودکان پذیرایی می‌کردند. تا همین چند سال پیش که پسرکان و دخترکان کوچک درِ خانه ما را می‌زدند، مادرم از چند روز قبل، شکرانه گرگشو آنان را آماده می‌کرد. امروز که جمعیت غیر بومی در حال پیشی گرفتن از جمعیت مردم بومی کنگان است، سبب شده که برخی شهروندان غیربومی این کودکان را از خود برانند و بعضاً برخوردی تند و تحقیرآمیز با آنان کنند. همین امر سبب گردیده که دیگر کمتر خانواده‌ای تمایل داشته باشد که فرزندش به گرگشو برود.

من فقط دو بار به گرگشو رفتم. پیش از دوران دبستان بود. ۵-۶ ساله بودم. هنوز خوب به یاد دارم که مادرم نسبت به رفتن من، بی‌میل بود. پدرم که سال‌ها در قطر زندگی کرده بود، می‌گفت که گرگشو این‌طور نیست که مختص فقرا باشد. می‌گفت در قطر پسرکان شیخ‌های بزرگ هم به گرگشو می‌روند. خلاصه این‌که پدرم که با فرهنگ اعراب بیشتر آشنا بود، اصلاً به این رسم به دیده تحقیر نمی‌نگریست و اتفاقاً من را تشویق کرد که بعدازظهر با بقیه کودکان همسایه به گرگشو بروم.
نزدیکی‌های مغرب بود که با پایی خسته اما لبی خندان و کیسه‌ای پر از تنقلات به خانه برمی‌گشتیم. روزهایی که شادی و شیرینیِ خاطراتش هنوز تا عمق وجودم رخنه می‌کند.

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 و یا پاسخ بگذارید در صورت تمایل، بازتاب بفرستید.

۲ پاسخ



پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>