داشتم چند مطلب قدیمی همین وبلاگ را می‌خواندم. برخی مطالب نه تنها از نظر زمان کهنه شده‌اند، بلکه جز اندیشه‌هایِ کهنه‌ی نویسنده هم هستند. نوشته هایی که الان چندان به آن باورمند نیستم یا دستِ‌کم باور پیشین جای خود را به باور جدیدی داده است.  برخی نوشته‌ها فقط تاریخ فکری نویسنده آن را مشخص می‌کند. این‌که در آن برهه از زمان، او به چه چیز و چگونه می‌اندیشیده است.

هنگامی که ذهن ما آماده دریافت اطلاعات باشد، اطلاعات پیشین اصلاح می‌گردد و روند تکاملی را طی می‌کند. باید پیرامون هرگونه اطلاعات دریافتی (کتاب، رسانه‌های اجتماعی، تجربه‌های شخصی و…)، نقادانه و جسورانه اندیشید. ممکن است هر فردی برای فرار از محکومیت در دادگاه وجدان خویش، از تفکر انتقادی و جسورانه بپرهیزد. باید بی‌واهمه سراغ این اندیشه‌های متناقض رفت. باید برای رسیدن به یک اندیشه هماهنگ تلاش کنیم و برای رفع تناقض‌های ذهنی بکوشیم و درصدد توجیه آن نباشیم. جسورانه در خلوت خود فکر کنیم و تصمیم بگیریم و به تضادها و تناقض‌های ذهنی خود بی‌توجه نباشیم.

حس مشترک

شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (بدون دیدگاه)

آدم‌ها احساسات مشترک زیادی دارند. گاهی هدف از حرف زدن با دیگران، تنها نبودن است. تنها نبودن الزاماً چیزی خارج از درون ما نیست. گاهی از این‌که سخن می‌گوییم هدف دیگری داریم. می‌خواهیم مطمئن شویم که دیگران نیز همین حس را دارند؛ همین‌گونه فکر می‌کنند یا خیر. این‌که ما اغلب آخر شب هنگام تنهایی پاسخ پیامک‌هایمان را می‌دهیم (اگر شما هم چنین باشید.)، شاید نشان‌دهنده همین فرار از تنهایی باشد.

انسان وقتی خواسته یا از روی ناچاری، برای مدتی با آدم‌های بدرفتار و بی‌اخلاق زیاد برخورد  داشته باشد، نسبت به زندگی و انسانیت ناامید می‌شود؛ دستِ‌کم امیدواری پیشین را ندارد. فقط باید امیدوار باشد که این وضعیت به پایان برسد. این‌که در شرایط سخت، انسان بتواند روزنه امید را ببینید، ارزشمند است. این‌که به جای نشستن، به پیشواز حوادث برود.

 

با این‌که شرایط خدمت سربازی برای من به گونه‌ای است که روزانه به طور متوسط بیش از ۱۰ ساعت پوتین به پا دارم، باز هم سعی می‌کنم پاره‌وقتی را در میان روز یا آخر شب  پیدا کنم که مقاله، کتاب و یا مجله‌ای را بخوانم و یا اندکی  انگلیسی مرور کنم.

وقتی شرایط به گونه‌ای باشد که حتی نتوانی موسیقی گوش کنی و بگویند که بیرون رفتن هر هفته فقط ۲ ساعت؛ البته که مجبور می‌شوی بین ورزش در هوای گرم، خواندن کتاب‌  و هم‌سخنی با برخی که با  بدیهیات روابط اجتماعی بیگانه هستند و چند انتخاب محدود دیگر، اغلب کتاب را ترجیح دهی.

مرخصی یک روزه بودم. اتفاقی افتاده بود. از محل خدمت (نیروی انتظامی) که حدود ۳۰ کیلومتر با شهر ما فاصله دارد، تماس گرفتند که زود برگردم. سریع آماده شدم و رفتم مجله فروشیِ نزدیک ساحل و دنبال مهرنامه و اندیشه پویا گشتم. مهرنامه ۱۵۰۰۰ تومان و اندیشه پویا هم ۱۰۰۰۰ تومان. حجم مهرنامه خیلی زیاد بود. به نظر می‌رسید بالای ۳۵۰ صفحه باشد. امّا اندیشه پویا هم حجم کمتری داشت و هم قیمت کمتری. برخلاف سال گذشته که معمولاً هر دو را می‌خریدم، این بار فقط اندیشه پویا را انتخاب کردم و راهی محل خدمت شدم.

دارم شماره ۱۴ مجله اندیشه پویا می‌خوانم. به مطالب خیلی خوبی برمی‌خورم که مرا مشتاق خواندن سایر مطالب می‌کند. برخی عناوین سبب می‌شود که مجله را از ابتدا شروع نکنم. در آغاز سراغ مصاحبه اندیشه پویا با محمّد مجتهد شبستری می‌روم؛ با این‌که بخش‌های متعددی از متن برایم تازه نیست، امّا به اندازه کافی جذابیّت دارد که تا به آخر این مصاحبه طولانی را بخوانم. مجله ۲۱۶ صفحه است و احتمالاً نتوانم تا آخر تعطیلات نوروزی همه مجله را بخوانم.
اگر بخواهم پس از خواندن تمامی صفحات مجله، آن را به دیگران معرفی کنم، احتمالاً دیگر این شماره از مجله در مجله‌فروشی‌ها پیدا نشود. پس زود دست به کار می‌شوم تا مجله را به خوانندگان وبلاگ معرفی کنم تا این‌که در تعطیلات نوروزی هم‌چون گذشته‌، اندیشه‌مان را با یک پیک تغذیه کنیم و فرصتی بیابیم که در تنهایی خودمان به مهم‌ترین مسائل موجود بیندیشیم.

بررسی روند تحولات جهان و جنبش‌های اجتماعی در گفت‌وگو با پژوهشگران و استادان دانشگاه‌های خارجی، نوشته‌ی «از خوش‌گذرانی تا وقت‌کشی» از مرتضی مردیها و همچنین بخش مجله‌گردی خارجی که نزدیک به ۱۲ نوشته خوب را از اندیشمندان خارجی برگزیده و ترجمه کرده بود، از بخش‌های خوب مجله هستند که کمابیش فرصت خواندنش را پیدا کرده‌ام. همین‌که تا به این‌جای کار چندین مطلب خواندنی می‌بینم، حدس می‌زنم خواندن سایر مطالب هم خالی از لطف نباشد. اگر شما هم مایل هستید برای پرکردن اوقات فراغت نوروزی خودتان چیزی داشته باشید، پیشنهاد می‌کنم پیش از آن‌که تعطیلات نوروزی به پایان برسد، شماره ۱۴ اندیشه پویا را تهیه کرده و بخوانید.

یک سال گذشت. (۱۳۹۲)

اسفند ۲۵ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۷ دیدگاه)

به رسم هر سال، سالی که گذشت را در سال‌روز تولدم مرور می‌کنم…

دوره سربازی که هنوز ادامه دارد، قطعاً بدترین دوره زندگی من بوده است؛ نه از این جهت که طعم سختی را نکشیده‌ام؛ چرا که فعالیت‌های ورزشی و توان‌فرسای بدنی را چند سالی تجربه کرده‌ام. از این جهت دوره خدمت سربازی بدترین دوره زندگی من بوده که تا به حال این‌قدر احساس بیهودگی و اتلاف وقت نکرده بودم. این‌قدر از آرمان‌‎‌ها و آرزوهایم فاصله نگرفته بودم و این همه در یک سوی مونولوگ دیکته‌مآبانه قرار نگرفته بودم.

تا به حال در فضایی قرار نگرفته بودم که کوچکترین اعتراض‌ها هم  نه قابل قبول بوده و نه تاثیرگذار. من خود را متعلّق به چنین فضایی نمی‌دانم و تمامی آرمان‌هایم را منجمد کرده‌ام تا پس از خدمت فراموش نکنم که پیشتر به چه می‌اندیشیده‌ام. امیدوار ام پس از خدمت سربازی این یخ‌ها به سرعت آب شوند و همان انسان پرامید گذشته باشم. پس تا به حال، امسال بدترین سالی بوده که تجربه کرده‌ام. امیدوار هستم که سال آینده بدتر نباشد.

در سال ۱۳۹۲ فرصت چندان برای مطالعه‌ نیافتم. همان اندک فرصتی که یافتم در چند ماه نخست بود. به یاد دارم که در پادگان آموزشی جهرم، زیر برجک پمپ بنزین نوشته‌های آیت‌الله منتظری را می‌خواندم و خستگی و اتلاف وقت روز را اندکی جبران می‌کردم. خوشبختانه توانستم بیشتر نوشته‌های احمد قابل و محسن کدیور را نقادانه بخوانم و از آن بهره‌ها ببرم. در ماه‌های پایانیِ سال، مطالعه من بیشتر بر هرمنوتیک متمرکز بود.

دسترسی مداوم و پایداری به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی ندارم. پیشاپیش عید فرخنده نوروز را به همه عزیزان تبریک عرض می‌کنم و اگر تبریک‌ها و لطف دوستان را دیر پاسخ دادم، پوزش می‌خواهم.

برای دریاها

دی ۱۹ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۵ دیدگاه)

برای من، دریا بیش از آن‌که جایی برای شنا باشد، مکانی برای دویدن و قدم زدن است. برخلاف کوه، باغ و… که ترجیح می‌دهم با دوستان بگذرانم، دوست دارم دریا را تنها ملاقات کنم. الان هم که خدمت سربازی دارد لاک‌پشتی سپری می‌شود و سایه سنگینش تمامی ندارد، حسابی دلتنگ این ساحلِ خفته‌ی شورآفرین می‌شوم. گاهی باید چندین و چند روز سپری شود تا فرصت دیدار فرا رسد.
دلم شبِ سرد و بارانی کنار دریا را می‌خواهد. همان شب‌ها که تنها به خود می‌لرزیدم. دلم زمانی را می‌خواهد که با پای برهنه، انگشتانم آرام در ماسه‌ها فرو می‌روند؛ همان زمان که خرده شیشه‌ها پاهایم را می‌بُرید و آب شورِ دریا حسابی پاهایم را می‌سوزاند. دلم می‌خواهد کنار ساحل بایستم و بدون این‌که به زغال‌ها فکر کنم، آتش‌گردان را بچرخانم تا جرقه‌های آتشینش آرام بر لب ساحل فرود بیایند.

مدتی پیش در خانه دنبال تفنگ بادی قدیمی‌ام می‌گشتم. هر چه گشتم نبود که نبود! از مادرم پرسیدم. به به! دستش درد نکند؛ تفنگ من را داده بود به ماشین زباله جمع‌کن! گفت که چون من چند هفته‌ای بوده که قطعات تنفگ را باز کرده و نبسته بودم، فکر کرده که تفنگ خراب شده و درست‌بشو نیست. گفتم این همه آشغال و وسایل قدیمی در انبار ما جا خوش کرده، این هم می‌انداختی همان جا! ناراحتی من دیگر فایده‌ای نداشت. شاید چون دوست نداشت که دیگر تفنگ در خانه داشته باشیم، تفنگ را سربه‌نیست کرده بود! چون چنین ساده‌انگاری را از مادرم بعید می‌دانم.

چند سال پیش که کلیپی را دیدم که چند نفر یک بچه الاغ را با موتور با خودشان می‌بردند و الاغ مادرِ بی‌چاره هم با سرعت دنبال موتور می‌دوید، فوق‌العاده ناراحت شدم.  کلیپ دیگری هم دیدم که چند نفر (بالای بیست سال) برای تفریح، الاغ زبان‌بسته‌ای را از بالای پُل به داخل رودخانه پرت کردند. جز قساوت قلب و یا نادانی، چه عملی دست انسان را برای چنین اعمالی باز می‌دارد؟

یکی از جاهایی که همین تابستان به سفر رفتیم، «بهشت گمشده» بود. (اطلاعات بیشتر همراه با عکس) راه خاکی ماشین‌رو را خراب کرده بودند. چند نفر با الاغ‌هایشان، با گرفتن کرایه زیاد، بارهای مردم را تا نزدیک آبشار می‌بردند. بعد از چند کیلومتر پیاده‌روی، رسیدیم. آن‌جا هم چند نفر با الاغ‌هایشان برای برگرداندن وسایل مردم آماده بودند. یکی از صاحبان این الاغ‌ها را دیدم که احتمالاً برای خودنمایی جلو مسافرین، با چوب زدنِ بی‌رحمانه به الاغ، حیوان را وادار به پرش از سنگ و صخره و حرکات نمایشی! می‌کرد. صحبت کردن با او کمی کارساز شد و دستِ‌کم آن چند ساعت از روی رودربایستی، خود و حیوان زبان‌بسته را آزار نداد.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن                 که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست  حافظ

هنگامی که برخی از مردم، اهمیتی به حقوق حیوانات نمی‌دهند، باید از گروه‌های مدافع حقوق حیوانات، مانند دیده‌بان حقوق حیوانات در ایران سپاس‌گزار بود و کار بزرگ آنان را ارج نهاد.

گرگشو (گره گشو یا گره گشا) آیینی دیرینه است که هنوز هم در بسیاری از بندرهای جنوبی ایران و برخی کشورهای عربی برگزار می‌شود.  شاید کسانی که با فرهنگ بومی این‌جا انسی نداشته باشند، این سنت دیرینه را به دیده تحقیر بنگرند. از آن‌جا که هم‌جواری شهر ما (بندر کنگان) با عسلویه سبب شده که جمعیت شهر کنگان در طی پنج سال، سه برابر شود(+)، دیگر آداب و رسوم محلی نیز هم‌چون گرگشو، این روزها به دست فراموشی سپرده می‌شوند. در شهرها و کشورهای مختلف، این رسم با اندکی تفاوت، نام‌های دیگری به خود گرفته است.

رسم گرگشو که گویا از کشورهای عربی وارد ایران شده است، بدین صورت است که در پانزدهم ماه رمضان، به شکرانه این ماه و سالروز تولد امام حسن (ع)، خردسالان در حالی که کیسه‌هایی به دست دارند، سر و کله‌شان پیدا می‌شود و به صورت جمع‌های چند نفره (گاهی حتی گروه‌های ۱۵ نفری) درِ خانه‌ها را می‌زنند و شکرانه گرگشو را طلب می‌کنند. پیشتر که بافت بومی و فرهنگی کنگان تغییر چندانی نکرده بود، همه خانواده‌ها می‌دانستند که از روز قبل باید برای کودکانی که درِ خانه‌هایشان را خواهند زد، شکرانه‌ای آماده کنند.

مردم هم با تنقلات، آجیل و خشکبار، گندم برشته شده (در اصطلاح محلی: دنگ) و… از کودکان پذیرایی می‌کردند. تا همین چند سال پیش که پسرکان و دخترکان کوچک درِ خانه ما را می‌زدند، مادرم از چند روز قبل، شکرانه گرگشو آنان را آماده می‌کرد. امروز که جمعیت غیر بومی در حال پیشی گرفتن از جمعیت مردم بومی کنگان است، سبب شده که برخی شهروندان غیربومی این کودکان را از خود برانند و بعضاً برخوردی تند و تحقیرآمیز با آنان کنند. همین امر سبب گردیده که دیگر کمتر خانواده‌ای تمایل داشته باشد که فرزندش به گرگشو برود.

من فقط دو بار به گرگشو رفتم. پیش از دوران دبستان بود. ۵-۶ ساله بودم. هنوز خوب به یاد دارم که مادرم نسبت به رفتن من، بی‌میل بود. پدرم که سال‌ها در قطر زندگی کرده بود، می‌گفت که گرگشو این‌طور نیست که مختص فقرا باشد. می‌گفت در قطر پسرکان شیخ‌های بزرگ هم به گرگشو می‌روند. خلاصه این‌که پدرم که با فرهنگ اعراب بیشتر آشنا بود، اصلاً به این رسم به دیده تحقیر نمی‌نگریست و اتفاقاً من را تشویق کرد که بعدازظهر با بقیه کودکان همسایه به گرگشو بروم.
نزدیکی‌های مغرب بود که با پایی خسته اما لبی خندان و کیسه‌ای پر از تنقلات به خانه برمی‌گشتیم. روزهایی که شادی و شیرینیِ خاطراتش هنوز تا عمق وجودم رخنه می‌کند.

علاقه من به شعر حافظ از دو جا شروع شد؛ اوّل جایزه‌های پدرم برای خواندن و حفظ اشعار و ابیات حافظ در کودکی، و دوم هم خواندن بخش‌هایی از حافظ‌‌نامه بهاالدین خرّم‌شاهی. وقتی از خستگی روز به ستوه آمده باشم، سراغی از شعر و موسیقی می‌گیرم. در هر صورت دیوان حافظ ته قفسه کتاب‌ها بود و بی‌خیال درآوردنش شدم و مثنوی معنوی را که دم‌ِ دست‌ تر بود باز کردم و شروع به خواندن کردم. بیتی رسیدم که دو موضوع را در ذهنم زنده کرد. موضوع اوّل عمل‌کرد کاندیداهای اصول‌گرایان در انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۲ بود. بیت مولوی چنین بود: (دفتر دوم، صفحه ۲۵۳، بیت ۲۵۴۶)

              قلعه سلطان عمارت می‌کند                            لیک دعویّ امارت می‌کند

بسیاری از عمل‌کرهای اصول‌گرایان سبب پیروزی آقای روحانی شد؛ شایعه بازنگری شورای نگهبان در صلاحیت آقای روحانی، یک‌پارچه نبودن اصول‌گرایان و حتی دفاع غیرمستقیم از عمل‌کرد تیم آقای روحانی در مذاکرات هسته‌ای و… این‌ها همه در حالی بود که همه‌ی کاندیداهای اصول‌گرایی دعوی امارت و پیروزی داشتند امّا ناخواسته داشتند قلعه سلطان را عمارت می‌کردند.
(مراد من از «قلعه سلطان» پیروزی آقای روحانی است نه آقای روحانی!)

موضوع دوّمی که در ذهنم زنده شد، به پاسخ متوسط آقای عبدالکریم سروش با عنوان «عمارت کردن قلعه سلطان» در کتاب «قبض و بسط تئوریک شریعت» (ص ۵۶۵) به منتقدان خود برمی‌گردد.

ما آدم‌ها گاهی از داستان‌ها و یا تجربه‌ی رخداد خاصّی، تاثیر می‌پذیریم. از آن‌جا که خود تحت تاثیر این داستان و حکایت قرار گرفته‌ایم، فکر می‌کنیم که این داستان می‌تواند دیگران را نیز تحت چنین تاثیری قرار دهد؛ احتمالاً به همین دلیل، این داستان‌ها و یا تجربه‌هایمان را برای دیگران بازگو می‌کنیم. گاهی زیاد هم بازگو می‌کنیم! بخوانید یکی از این حکایات را:

غزالی از بزرگ‌ترین فقیهان تاریخ اسلام است (البته با رویکردی اشعری-گونه) که در فقه و کلام زبان‌زد بود. مجادلات کلامی غزالی بسیار خواندنی‌ است؛ چنان‌که گفته می‌شود در مناظره هیچ متکلّمی حریف او نبوده است. دست‌ِکم ۷۲ کتاب را به غزالی نسبت داده‌اند.  او که خود فلسفه را خوانده و آموخته بود، بر پرهیز از خردورزی و فلسفه تاکید داشت و فلسفه را مایه‌ی ضعف ایمان مسلمانان می‌دانست. دیدگاه‌های او پیرامون کارکرد فقه نیز خواندنی است؛ چنان‌که دست معتزله را از پشت می‌بندد!

در اواخر عمر، او بر سر مزار حضرت ابراهیم (ع) دو عهد با خداوند کرد؛ (دیده‌ام که برخی نوشته‌اند سه عهد) یکی از این عهدها این بود ‌که با دیگر متکلمان به هیچ مناظره‌ای وارد نشود.

پس از سالیان دراز، پیرِ فقه، کلام، جدل و مناظره، به خوبی آموخته بود که هدف از این مناظره‌ها بیش و پیش از آن‌که کشف حقیقت باشد، اثبات حقیقت است؛ پا گذاشتن به میدانی برای قبولاندن سخن خود به دیگران.


نمی‌خواهم مناظره و جدل را نفی یا شماتت کنم؛ اتفاقاً گاهی لازم است. مهم این است که توجّه کنیم چه هنگامی وارد بحث و مناظره می‌شویم. رویکرد من بر اساس تجربه‌ی شخصی‌ام چنین است که اگر فرد یا افرادی  شنوا در جمع بیابم، وارد بحث می‌شوم؛ اما با کسی که احساس کنم دگم‌اندیش است، هرگز وقتم را تلف نمی‌کنم، چراکه «آغوی همساده» نگاه کردن لذّت‌بخش‌تر و مفیدتر از بحث با یک دگم‌اندیش است که نه می‌تواند بفهمد و نه می‌تواند بپذیرد و در آخر تو را به همه چیز متّهم می‌کند. «الف» را از تو می‌شنود، «ب» را می‌فهمد و در نهایت «ج» را نقل قول می‌کند.

از آن‌جا که فضای اینترنت این امکان را به نویسنده می‌دهد که بیشتر بیندیشد، دقیق بنویسد و امکان قضاوت دیگران را در آینده به دست می‌دهد، نوشتن در یک وبلاگ را تجربه‌ی خوبی می‌دانم. خوشحال ام که در سال‌های اخیر به جای جدل‌‌هایی که ساعت‌ها انسان را عصبانی و ناراحت می‌کند، فرصتی می‌یابم که با دوستانی «بهتر از برگ درخت»، کنار دریا قدم بزنم.

باز هم ملّت ایران نشان داد که اگر اراده کند، می‌تواند و می‌شود. مردم پیش‌بینی ناپذیری خود را به خوبی نشان دادند. در حالی که بسیاری از نظرسنجی‌ها حکایت از دور دوّم انتخابات ریاست جمهوری داشت، آقای روحانی توانست در دور اوّل انتخابات پیروز شود. خوشحال ام که امید را در چهره و کلام بسیاری از دوستانم می‌بینم. آقای روحانی بدون آن‌که به سفرهای متعدد انتخاباتی برود، توانست در روستاها هم نفوذ کند. این انتخابات نشان داد که نباید به فاصله‌ی فکری و فرهنگی شهر و روستا باور داشت. ملّت یک‌پارچه است. ملّت ما اگر اراده کند می‌تواند خاتمی، احمد‌ی‌نژاد و یا روحانی را برگزیند. دوره‌هایی که هر کدام حاصل و برآیند اندیشه‌های مردم، در دوره‌های پیش از خود است.

به یاد داشته باشیم که پس از فتح مکّه برخی از یارانِ پیامبر اسلام گفتند که امروز روز انتقام است امّا پیامبر گفت: امروز روز بخشایش است. به یاد داشته باشیم که نباید هیجان ناشی از پیروزی را، با طعنه و کنایه به هواداران سایر نامزدها، بیرون ریخت.

صبح جمعه ساعت ۷ صبح به مسجد امام صادق (ع) کنگان رفتم. تازه صندوق آراء را آورده بودند. پس از نشان دادن صندوق خالی به نمایندگان نامزدها، صندوق آراء را پلمپ کردند. جریان رای‌گیری نسبتاً آرام بود. ساعت ۸ صبح رای‌گیری آغاز شد. بجز چند دقیقه‌ای در ظهر، تا آخرین ساعت رای‌گیری، صف رای‌دهندگان خلوت نشد. مسئولین برگزارکننده هم، افراد شناخته شده و معتمدی بودند. به دلیل جمعیت زیاد تا حدود ساعت ۱۲ شب، فرآیند رای‌گیری ادامه داشت. حدس می‌زدم که تهران باید بسیار شلوغ‌تر باشد.

انتخابات ریاست جمهوری و شورای شهر کنگان

نزدیکی‌های ظهر بود؛ یکی از دوستان که هوادار سرسخت یکی از طیف‌ها است، مرا دید و هنگامی که فهمید به چه کسی رای می‌دهم، چنان ابرو در هم کشید و ناراحت شد و اخم کرد که گمان بردم می‌خواهم به فردی جنایتکار رای دهم. بدون آن‌که چیزی گفته باشم و از هدفم آگاه باشد، گفت که تفکر اصلاحات، تفکر مرده‌ای است. گفتم می‌شود در موردش صحبت کرد. نماینده آقای جلیلی هم که از دوستان قدیمی‌ بود حضور داشت. با هم شروع کردیم به صحبت کردن. از سیره‌ی پیشوایان دینی در برخورد و همگرایی با دیگران شروع کردم تا به سید جمال و امام موسی صدر رسیدم. کمی هم از احسان نراقی گفتم. همین خوشحال‌ام کرد که چند ساعت بعد گفت که نظرم در مورد جریان اصلاحات عوض شد. پس از پیروی آقای روحانی هم تماس گرفت و تبریک گفت. نماینده آقای ولایتی که از فامیل‌هایمان بود، گفت که به آقای روحانی رای داده است! شمارش آراء ریاست جمهوری هم تا حدود ۲:۳۰ و آراء شورای شهر تا حدود ۶ صبح ادامه داشت. شمارش چند بار و در حضور نمایندگان نامزدها صورت گرفت و شفاف و دقیق بود.

اگرچه جریان اصلاحات از آقای روحانی حمایت کرد امّا باید پذیرفت که آقای روحانی یک اصلاح‌طلب نیست. می‌توان او را یک اعتدال‌گرای نزدیک به اصلاحات پنداشت که در خط میانه‌ی سیاست ایران بازی می‌کند و پتانسیل اعمال تغییرات گسترده هم دارد. باید دید که چیدمان وزرای او چگونه است تا پس از آن تحلیل کرد که سیاست پیشبینی‌ناپذیر داخلی و خارجی ایران در چهار سال آینده چگونه رقم خواهد خورد. از آن‌جا که حامیان آقای روحانی محدود به اصول‌گرایان و یا اصلاح‌طلبان نیست، تنوع انتظارات زیاد خواهد بود. انتظار می‌رود که حامیان آقای روحانی، در موضع حمایت از او باقی نمانند و به سیاست‌های او منتقدانه بنگرند.