یکم: پس از انتخابات ۸۸ نه تنها وضعیت سیاسی کشور متشنج شد، بلکه آسیب‌های شدید اجتماعی را نیز تجربه کردیم. افرادی را دیدم که روزگاری دوستانی صمیمی بودند امّا اختلاف نظرهای سیاسی، آن‌ها را از هم جدا کرد. نه تنها باید ظرفیت نقد شنیدن داشته باشیم، بلکه باید ظرفیت فحش خوردن و لبخند زدن هم داشته باشیم. (به برخورد نیک در مقابل برخورد بد در قرآن اشاره شده است: ۶۳ فرقان، ۵۵ قصص، ۳۴ فصلت، ۱۹۹ اعراف، ۴۴ طه، ۱۰۸ انعام و…)

رفاقت‌ها خیلی مهم‌تر از رقابت‌های انتخاباتی است. این‌که یک کاندیدا را متحجّر و طالبان بنامیم، همین‌قدر سخیف و زشت است که دیگری را اسب تراوای آمریکا بپنداریم. وقتی به جای نقد، از توهین استفاده کنیم، راه نقد را می‌بندیم و با توهین به ارزش‌های مخاطبان، از تاثیرگذاری کلام خود می‌کاهیم و فقط مخاطبان را وادار به موضع‌گیری سرسختانه می‌کنیم.

دوم: گرچه نظرسنجی‌های اینترنتی به دلیل جامعه‌ی آماریِ خاص و کوچک، مشتی نیستند که نمونه خروار باشند، امّا یک نما و حساب سرانگشتی از نتایج را به دست می‌دهند.

سوم: برخی از حامیان جبهه پایداری که کارگزاران و اصلاح‌طلبان را از دایره نظام، قانون و اسلام، خارج جلوه می‌دهند، توجه داشته باشند که در صورت پیروز نشدن آقای جلیلی، عموم مردم نتیجه خواهند گرفت که گفتمان جبهه پایداری، گفتمانی شکست‌خورده است. اگر من جای دوستان جبهه پایداری بودم، هرگز نمی‌کوشیدم که رهبری و اسلام را این‌قدر در کاندیدای مورد نظرم منحصر کنم و سایر نامزدهای انتخاباتی را زاویه‌دار با اسلام و رهبری بنمایانم؛ چرا که در صورت شکست کاندیدای جبهه‌ی پایداری، مخاطبان با این وضعیت روبه‌رو می‌شوند که مردم کاندیدایی که او را نماد ایستادگی و اسلام و ولایت‌پذیری می‌پنداشته‌اند، نتوانسته از مردم رای کافی کسب کند.

چرا رای می‌دهم؟

فارغ از این‌که نتیجه انتخابات چه خواهد شد، تصمیم گرفته‌ام که در انتخابات شرکت کنم. در شرایط کنونی، دست‌ِکم بین بد و بدتر، بد را انتخاب خواهم کرد. من در انتخابات شرکت می‌کنم چون به حرکت آرام و از پایین اعتقاد دارم. در انتخابات شرکت می‌کنم چون می‌خواهم به هر گونه دگرگونیِ خشونت‌آمیز نه بگویم. ادعایِ قانون‌گرا بودن ندارم، امّا در انتخابات شرکت می‌کنم چون می‌خواهم از هر حرکتی خارج از چارچوب قانون اساسی کشورم نه بگویم.

به قانونی اساسی کشورم با تمام کاستی‌هایش باور دارم و معتقد ام که هر حرکت و حتی تغییر در قانون اساسی، فقط باید در چارچوب همین قانون اساسی صورت بپذیرد. بر این باور ام که قانون اساسی کشورم ظرفیت‌های بسیاری برای دفاع از حقوق و حاکمیت مردم دارد؛ ظرفیت‌هایی که باید شناخته و احیا شوند.

هم‌چون گذشته و در شرایطِ کنونی، قهرِ سیاسی را روشِ مناسبی برای رسیدن به خواسته‌هایم نمی‌دانم. شرکت‌ کردن در انتخابات نه ناشی از ترس است و نه منافع شخصیِ خاص؛ با تمام انتقاداتی که دارم، قهر نمی‌کنم. با امیدواری، تلاشی هر  چند کم‌صدا در جهت بهبود وضعیت کشورم می‌کنم.

گرچه به پیروز شدنِ نامزدِ مورد نظرم چندان امیدی ندارم، امّا امیدوار ام که بتوانم با یک رای که حقِ طبیعیِ من است، تاثیری هرچند کم‌صدا و اندک برجا بگذارم. می‌خواهم در عین انتقادات گسترده‌ای که دارم، دوباره تلاش را به جای قهر تجربه کنم.

به چه کسی رای می‌دهم؟

با تعاریف مختلف، ممکن است هم در دایره‌ی اصول‌گرایی جای بگیرم و هم در دایره‌ی اصلاح طلبی و یا این‌که از هر دو خارج شوم. اصلاح‌طلب و یا اصول‌گرا بودن چندان برایم مهم نیست، امّا هرگز محافظه‌کاری و اعتدال‌نمایی تصنعی را نمی‌پسندم. بر این باور ام که اصلاحات و توسعه‌ی اقتصادی باید با توسعه‌ی سیاسی هم‌راه باشد.

پیش‌تر نوشته بودم که توسعه‌ی اقتصادی اگرچه به توسعه‌ی سیاسی کمک بسیاری می‌کند امّا شرط الزامی نیست. نمی‌توان بدون توسعه‌ی سیاسی، چندان امیدی به توسعه‌ی اقتصادی داشت. به کسی رای خواهم داد که معتقد به هم‌گام و هم‌راه بودن اصلاحات و توسعه‌ی سیاسی و اقتصادی باشد. کسی که در گفتار جسارتِ حمایت از حقوق و حاکمیت مردم را نداشته باشد، کردارش نیز با گفتارش چندان تفاوتی نخواهد کرد.

یک سال گذشت. (۱۳۹۱)

اسفند ۲۷ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۸ دیدگاه)

سه روز دیگر تا سال نو خورشیدی فاصله داریم. دیروز، ۲۶ اسفندماه، زادروز من بود؛ تصمیم گرفتم مروری کوتاه بر سالی که گذراندم، داشته باشم.

سال ۹۱ برای من سال پرچالشی نبود امّا از چند جهت اهمیت بیشتری نسبت به سال قبلش داشت. ماه رمضان تقریباً ماهِ پریشانی فکری من بود. باید در مورد کار و تحصیل به یک نتیجه می‌رسیدم و در راستایش گام برمی‌داشتم. چند هفته‌ای به مسائل آینده (تحصیل و کار) فکر می‌کردم و در آخر به این نتیجه نسبی رسیدم که برای کنکور ارشد بخوانم که البته تقریباً از ۱۵ مهرماه شروع کردم. در مجموع نیمه دوم سال، مفیدتر و هدف‌مندتر از نیمه اوّل سال بود.

یکی از کارهای مفیدی که تابستان انجام دادم، مطالعه خارج از برنامه درسی، در زمینه مهندسی شیمی بود. تمرکز من بیشتر به جنبه‌های کاربردی و عملی بود که در کنار کارآموزی، ارزش بیشتری پیدا کرد. مرور خوبی بر تجهیزات مهندسی شیمی و مباحث اقتصادی مهندسی هم داشتم.

در چهار ماهی که برای کنکور می‌خواندم، مانند گذشته سعی می‌کردم به مطالعه غیردرسی هم بپردازم امّا زمان کم‌تری صرف این مسائل می‌کردم. مثل چند سال گذشته، چند شب در هفته می‌رفتم کنار ساحل می‌‌دویدم که با گوش دادن به موسیقی، لذّت دویدن دوچندان می‌شد.

سال ۹۱ کنترل بهتری بر ساعات استفاده از اینترنت داشتم و بین مطالعه پشتِ کامپیوتر و کتاب و مجله کاغذی، تعادل خوبی برقرار شد که البته هنوز هم جا دارد که ساعات استفاده از اینترنت را کمتر کنم.

کودکی عادل شجاعی، عید نوروز

امسال در شیوه‌ی مطالعه‌ام هم تغییراتی دادم. از زمان مطالعه اخبار کاستم و بیشتر به مسائل تحلیلی پرداختم. سعی کردم متن‌های طولانی مفید را، به سبب طولانی بودنشان از دست ندهم. گریزی هم به مسائلی که در کودکی سوالات بنیادین من بود و بعدها آن‌ها را حل شده پنداشته بودم، زدم. بعد از کنکور هم بیشتر به مطالعه‌ی دیدگاه‌های اندیشمندان زنده پرداختم.

تفاوت دیگر با سال‌های قبل، گونه‌های مطالبی بود که برای خواندن انتخاب می‌کردم. مثلاً در تاریخ، در سال‌های پیش، بیشتر قرون اولیه اسلام را مطالعه می‌کردم امّا امسال تمرکز بیشتری بر تاریخ مشروطه به بعد داشتم. در دین‌شناسی هم، سال‌ ۸۹ و ۹۰ بیشتر تاریخ اسلام، مبانی دین اسلام، فِرَقِ اسلامی و بهائیت را مطالعه کرده بودم امّا سال ۹۱ بیشتر به کلیّت دین، معرفت‌شناسی دینی و نواندیشی دینی گذشت. در فلسفه هم در گذشته مباحث فلسفه‌ی اخلاق و معرفت‌شناسی را بیشتر می‌خواندم؛ (که مقدمه‌ای بود بر معرفت‌شناسی دینی امسال) امّا امسال تمرکزم بر فلسفه‌ی سیاسی و جامعه‌شناسی بود.

پیشاپیش عید نوروز را به خوانندگان گرامی وبلاگ سخن تازه و دوستان خوبم تبریک عرض می‌کنم.


پی‌نوشت: در کودکی به من ایکیوسان می‌گفتند. در این عکس، در حال انجام حرکت ایکیوسان هستم. نکته جالب این‌که هنوز هم خیلی وقت‌ها که آستین‌بلند می‌پوشم، آستین‌هایم را بالا می‌زنم.

جدال و مناظره

اسفند ۶ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۲ دیدگاه)

هم‌چنان که پیش‌تر نوشته‌ام، گفت‌وگو یعنی این‌که افراد با هدف افزایش آگاهی و بالابردن معرفت خود، نسبت به گزاره‌ای معین، وارد سخن گفتن ‌شوند. تفاوت عمده‌ی گفت‌وگو و جدل در همین هدف طرفین است. به گفته‌ی غزّالی، هدف جدل و مناظره، غالباً شکست طرف مقابل است نه کشف حقیقت. همیشه گفت‌وگو صورت نمی‌پذیرد و گاهی ممکن است جدل و مناظره، جای گفت‌وگو را بگیرند که البته هر کدام در جای‌گاه خود مورد نیاز است.

غالباً تبادل نوشتن را به جدال‌های پوچی که سرانجامی ندارند، ترجیح داده‌ام؛ معتقدم که آن چیزی که در پوسته‌ی مناظره صورت می‌پذیرد، ارزش علمی کم‌تری نسبت به رد و بدل کردن نوشته دارد امّا گاهی هم همین مناظره‌ها و کرسی‌های آزاداندیشی مورد نیاز هستند تا به گفته‌ی سعدی:

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود                                  پسته‌ی بی‌مغز چون لب وا کند رسوا شود

انگیزه‌ای که سبب شد این نوشته را به نگارش درآورم، این بود که در یکی از همین تریبون‌های به اصطلاح آزاد، مشغول سخن گفتن بودم که فرد مخالفی دائماً در بین سخنان بنده با صدای بلند، می‌گفت: مغالطه می‌کنه! مغالطه می‌کنه!
جالب این‌که  یکی از مغالطه‌های رایج، همین متهم کردن طرف مقابل به مغالطه کردن است.

در شگفتم که چنین کرداری در کجای اخلاق و انصاف می‌گنجد و توجیه می‌شود؟

سخنم که به پایان رسید، از او خواستم  که در جمع حاضر بالا برود که دلایلش را بگوید و مغالطه‌های سخنم را هویدا کند؛ متاسفانه حاضر به این کار هم نشد!

شگفت‌آور این‌که در حضور خودم و در جمعی خصوصی، مرا به تفکراتی منتسب و متهم می‌کند که کاملاً خلاف واقع است. گویا دوستان اسطرلاب و جامِ جَمی دارند که از فکر و ذهن دیگران با خبرشان می‌کند. البته همین رسانه‌های وابسته، چنان وارد مسائل جزئی زندگی مخالفانشان می‌شوند که اسطرلاب داشتن آنان هم بعید نیست. البته گویا این ابزارآلات نجومی در مصلحت‌اندیشی‌هایشان فاقد کارکرد است. چه نیک گفت خواجه حافظ که:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم                                       که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن

ما در باهمستانی (اجتماع) زندگی می‌کنیم که سنجه‌ها (معیار) درست شناخته نشده است. به جای پیروی از حق، فرد را نماد تمام‌نمای حق می‌پندارند نه آن ‌چنان‌ که، آن بزرگوار می‌گوید: «حق را بشناس تا اهلش را بشناسی و باطل را بشناس تا اهلش را بشناسی.» سخن‌ها را با افراد می‌سنجند نه آن‌چنان که همان بزرگوار می‌گوید: «بنگر که چه می‌گوید، نه این‌که چه کسی می‌گوید.» نه با منطق دیالکتیک آشنایی دارند و نه حاضرند سخن و کتاب مخالف را مورد مطالعه قرار دهند. از هر مفهومی مثل شریعت، تنها یک خوانش (قرائت) را درست می‌پندارند و هر کس به میزانی که آن را -حتی در تئوری- نپذیرد، بی‌بصیرت و مخالف ارزش‌ها پنداشته و خوانده می‌شود. قضایا را از جزء به کل تعمیم می‌دهند و بی‌محابا، انصاف را فراموش کرده و یکه‌تاز نزد قاضی رفته و اسب سخن را در میدان جهل جولان می‌دهند.

آخر کار گفتم که از هر گفت‌وگویی و به هر روشی، در زمینه‌ی حکومت اسلامی یا آزادی‌های مدنی استقبال می‌کنم. آن چنان که در دفتر اوّل مثنوی می‌خوانیم:

نکته‌ها چون تیغ پولاد است تیز                                                   گر نداری تو سپر، واپس گریز

پیش این الماس بی ‌اِسپر میا                                                    کز بریدن تیغ را نبود حیا

پیش‌نوشت: اگر دیدگاه‌های این وبلاگ را دنبال نمی‌کنید، بهتر است زمان خود را صرف خواندن این نوشته نکنید.

هفته قبل کاربری در دیدگاه‌های متعددی (عموماً درنوشته‌های سیاسی) مسائلی را مطرح نمود که لازم دانستم که به آن‌ها پاسخ دهم. نه این جهت که استلالات محکمی ارائه کرده باشند، از این جهت که فکر می‌کنم مطالبی نوشتند که با واقعیت فاصله داشته است. متاسفانه به دلیل کنکور ارشد (جمعه همین هفته) و مشغله فکری فرصت پاسخ زودهنگام نداشتم.

وارد قسمت تایید دیدگاه‌های وبلاگ که شدم با چند دیدگاه از جمله این دیدگاه مواجه شدم: «خیلی آخرشی مطالب نقدی که علیه شما باشد طاقت شنیدنش ندارید کل مطلب قبلی من حذف کردید» توضیح این‌که تمام دیدگاه‌های این وبلاگ که با سیستم مدیریت محتوای وردپرس اداره می‌شود، پس از تایید نویسنده نمایش داده می‌شوند و هنگام ثبت دیدگاه‌ها، آن دیدگاه فقط برای نویسنده دیدگاه و از همان مرورگر و با همان IP قابل نمایش است , طبیعتاً من در مدّت ۵ دقیقه (۲۳:۰۷ تا ۲۳:۱۲) به اینترنت دسترسی نداشته‌ام که بتوانم چنین کاری کنم! ضمن این‌که این کار را خلاف اخلاق و مسائلی که بهشان پایبند هستم می‌دانم. علاوه بر این، زمانی که بوشهر هستم (بر خلاف الان که کنگان هستم) اکثر شب‌ها به اینترنت دسترسی ندارم.

در این وبلاگ در حد امکان به مصادیق نمی‌پردازم. احتمالاً کاربرد محترم با خود اندیشیده است (+) که من از افراد خاصی حمایت کرده‌ام که حقیقتاً این‌چنین نیست. البته اگر این‌چنین بود هم باکی از ابراز آن نداشتم.  طبق هر خِرَد سالمی، من مسئول نوشته‌ها یا عمل‌کرد دیگران نیستم. نمی‌دانم چگونه مرا به «دلباخته» بودن به غرب متهم کرده‌اند در حالی که حتی یک نوشته در این وبلاگ در تعریف و تمجید از نظام‌های سیاسی دیگر وجود ندارد.

ایراد فرموده‌اند که من نوشته‌ام که باید «قانون برای همه‌ی افراد یکسان اجرا گردد.» اگر واقعاً معتقدند که قانون برای همه یکسان اجرا می‌شود که نیاز نمی‌بینم بیش از این توضیح دهم. سایر دیدگاه‌ها هم بیش از آن‌که نقد نوشته‌ها باشد، بیشتر به شخصیت نویسنده پرداخته‌اند.

در دیدگاهی دیگر (+) نوشته‌اند که «کاش طوری می نوشتی که مطلب دلسوزانه از دل براید و به دل بنشیند شما اگر کسی را می خواهی تحسین یا ادب کنی فوری توی برجکش نمی زنند بلکه ضمن بیان مطلب راه حل خالصانه و پاک که از وجود و ضمیر پاک شما بیرون بیاید» و این در حالی است که در دیدگاه‌های دیگرشان از جمله(+) -که البته با اسامی مختلف نظر داده‌اند- خلاف نصیحت خود عمل نموده‌اند و اتهام غیر واقع به من زده‌اند.

با توجه به احترامی که برای دیدگاه‌هایشان قائل بودم این مطالب را نوشتم. حقیقتاً زمان این‌که به نقدهای غیر واقع و غیر علمی پاسخ بدهم، ندارم. اگر هر یک از دوستان احساس می‌کنند که مطالب این وبلاگ دارای اشکال است، می‌توانند نقدهای خود بر روی نوشته‌ای خاص از نوشته‌های همین وبلاگ، برای درج در وبلاگ، به بنده ارسال کنند. بهتر است که به‌جای نقد شخصیت نویسنده، نوشته‌ها را مورد نقد قرار دهند.

با سپاس و احترام

عادل شجاعی

(تابستان ۹۱): از خرید برمی‌گشتم و داشتم در حیاط را باز می‌کردم که وارد بشوم. از پشت سر کسی صدایم زد و گفت: «سلام عادل» پشت سرم را نگاه کردم. مرد سپید مویی بود که بارها در کودکی و نوجوانی با موی سیاه دیده بودمش. آقای عبداللهی، مسئول قدیمی کتاب‌خانه عمومی بود. چند دقیقه‌ای گپ و گفتی زدیم و… 

کودک کتاب الگوی عملی کتاب خانه

ما انسان‌ها، بیش از آن‌که تحت تاثیر داستان‌ها و حکایات قرار بگیرم، از محیط پیرامون و تجارب عینی‌مان در زندگی تاثیر می‌پذیریم. به یاد دارم وقتی سوم دبستان برای اولین بار برای خواندن زندگی‌نامه امیرکبیر، به کتاب‌خانه رفتم، رفتار ایشان باعث شد نگاه خیلی خوبی به محیط کتاب‌خانه داشته باشم. مردی متواضع، با حوصله و خوش ‌اخلاق بود. برایش آرزوی سلامتی دارم. خوب به یاد دارم که چقدر به بچه‌ها احترام می‌گذاشت و با مدارا و نرمی، با آن‌ها برخورد می‌کرد. فکر می‌کنم دیدن این‌گونه رفتارها و تاثیرگذاری چنین مواردی سبب می‌شود که در زندگی تلاش کنیم که به کودکان احترام بگذاریم و شخصیتشان را نادیده نگیریم. قطعاً کردارها بیش از گفتارها تاثیرگذار و ماندگار خواهند بود.

چشم‌ها را باید شست.

آذر ۲۳ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۶ دیدگاه)

با یکی از پاک‌بان‌های دانشگاه، حرف می‌زدم. از هر دری سخنی می‌رفت. از حقوق کم و اضافه‌کاری‌هایی که درست پرداخت نمی‌شد، از گرانی و مسائلی که شاید او بهتر از پشتِ میز و کامپیوترنشینان، لمس می‌کرد، می‌گفت. دوست نداشتم من هم “غمی بر غم‌ها” یش اضافه کنم. آن‌قدر مشکلات زیاد هست که هر کسی به اندازه کافی می‌خواند و می‌شنود و اعصابش خورد می‌شود. حال من بیایم چه بگویم. با خودم گفتم “همان به که از شکوه خاموش باشم.” روز قبلش حسابی باد وزیده بود. مردِ پاک‌بان لبخندی زد و گفت: «کار خدا رو می‌بینی؟ دیروز باد اومده و همه برگ‌ها این کنج جمع شده تا من راحت جمعشون کنم.» نگاه مرد به پدیده‌ای مثل وزیدن باد، برایم جالب بود. نگاه مثبتی که با لحن مرد، به امید آمیخته می‌شد.

لحظه‌های گذار

مهر ۱۳ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۷ دیدگاه)

در آدم بودن و ویژگی‌هایش حبس شده‌ام. شمارش معکوس نفسم را می‌شنوم. صبح‌دمی بود که لحظه‌ی مرگم را در کف خیابان و شاید هم کنار رودخانه‌ای خشک، دیدم. اگر تناسخی در کار باشد، می‌خواهم روحم در کالبد انسانی نه “گستاخ و بازی‌گوش”، بلکه انسانی عاصی، طغیان‌گر و سرکش حلول کند.

کمی سبک و آرام شده بودم. راحتِ راحت. قید همه چیز را زده بودم. دیگر انگشتان دستم درد نمی‌کرد. ماهی‌ها به ساحل می‌آمدند. کبوترها به زمین می‌نشستند. آدم‌ها پرواز می‌کردند. خبری از آن حرف‌ها نبود.

هیچ وقت پولی بابت خرید فیلترشکن نپرداخته‌ام. اگر هم فیلتر را دور زده‌ام، با نرم‌افزار و یا VPN رایگان بوده است. نه این‌که این چند هزار تومان برایم اهمیتی داشته باشد؛ تا به حال حاظر به خرید فیلترشکن نبوده‌ام چون که احساس می‌کنم عده‌ای دارند این وسط باج‌خواهی می‌کنند. همان عده‌ای که دارند از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند و هیچ اعتقادی به آزادی دسترسی به اطلاعات یا آزادی‌ بیان دارند.

به دلایل زیادی از کامپیوترهای دانشگاه استفاده نمی‌کنم. آن وقت‌ها که استفاده می‌کردم یادم هست که دانشجوها روی همه‌ی کامپیوترها نرم‌افزارهای فیلترشکن گذاشته بودند که کسی نیازی به فلش مموری برای انتقال این‌گونه نرم‌افزارها نداشته باشد.

امروز مثل همیشه اولین سایتی که بازکردم جیمیل بود. اما این بار باز نشد. یادم آمد که دیروز چند پیامک بهم ارسال شده بود که شرکت گوگل را باید تحریم کرد. رفتم که فیلتر شدن جیمیل را در جستجوگر گوگل جست‌وجو کنم، باز هم فایده‌ای نداشت که نداشت. تا این‌که سایت عصر ایران را باز کردم و با خبر فیلتر شدن جیمیل و گوگل در ایران روبرو شدم.

آیا مسئولین فیلترچی انتظار دارند که من برای دیدن ایمیل‌های روزانه‌ام از فیلترشکن استفاده نکنم؟ اگر واقعاً چنین انتظاری دارند بهتر نبود که حداقل زمانی تعیین می‌کردند تا حداقل افرادی که فیلترشکن ندارند و پایبند به قوانین جمهوری اسلامی ایران هستند، در این فرصت ایمیل‌های ضروری‌شان را به جای دیگری منتقل کنند؟

خود تحریمی هم بد دردی‌ست. آمریکا از یک سو و سیاست‌بازان داخلی هم از سوی دیگر ما را تحریم می‌کنند. مکرراً دیده‌ام وبلاگ‌هایی که به خاطر نوشتن مطالب انتقادی، به راحتی و تنها با چند کلیکِ فیلترچی، فیلتر شده‌اند. نمی‌دانم تیغ سانسور و فیلتر این بار کِی دامن وبلاگ ما را بگیرد. هر وقت این وبلاگ فیلتر شود، آن وقت خوشحال می‌شوم که مطالبم خوانده می‌شده و مدال فیلترینگ نصیب من هم شده است. کی باشد که به جرم اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی و دروغ پردازی و… کاسه و کوزه‌مان را جمع کنند. فیلتر شدن گوگل و جیمیل بهانه‌ است؛ بهانه‌ای برای نوشتن دردها.

نمی‌دانم این افرادی که مدال خنجرمانند فیلترینگ را نصیب وبلاگ‌نویسان می‌کنند، چه فکر می‌کنند؟ حضرت علی اگر می‌خواست همچون شما صدای مخالف را خفه کند دیگر اسلامی وجود نداشت. البته همین انحراف‌هایی که الان هم در جوامع اسلامی وجود دارد از همین تفکرات بسته‌ی متعصبان نشات گرفته است؛ همان‌هایی که نمی‌دانند شبکه اجتماعی چیست و اظهار نظر می‌کنند. همان‌هایی که کتاب‌ و فیلم نخوانده را، از جانب خود نقد می‌کنند. اما خودشان برای ورود به سایت BBC و فیسبوک و… از فیلترشکن استفاده می‌کنند.

اگر مسلمانی این است، سال‌هاست که من کافرم.

گذاری در فلسفه

شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در دین و فلسفه | روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۴ دیدگاه)

به یاد دارم که اولین مفاهیم فلسفی که به صورت جدی به گوشم خورد، سر یکی از کلاس‌های دبیرستان بود. فکر کنم بحث از تعدد قرائت‌ها و دیدگاه‌های دکتر سروش و مجتهد شبستری بود. شاید چندان مفاهیم خاص فلسفی مورد بحث قرار نگرفت امّا دستِ‌کم کنجکاوی‌هایی را در منِ دانش‌آموز پدید آورد و باعث شد که بعدها، علاقه‌مندی‌هایم را دنبال کنم. از یک سو، فضای پر و بال بسته‌ی دبیرستان، و از سوی دیگر در پیش داشتن کنکور، سبب تاخیر در جست‌وجوی پاسخ به همان پرسش‌ها و خارش‌های ذهنی شد.

دانشگاه با همه‌ی محدودیت‌هایش، فضای مناسبی برای دنبال کردن چنین مسائلی بود. در بین آدم‌های جورواجور و رنگارنگ دانشگاه، آدم‌های هم‌فکر و از آن مهم‌تر، خوش‌فکرِ زیادی پیدا می‌شد. تقریباً در سه چهار ترم اول، فقط سبک خاصی از کتاب‌های فلسفی را می‌خواندم. روزی داشتم کتابی می‌خواندم. حکایتی را در آن کتاب خواندم که صرف نظر از واقعیت یا عدم حقیقت بودن آن، باعث شد چندین ماه هیچ کتاب فلسفی را باز نکنم و وقتی که باز کردم دیدم سبک و سلیقه‌ام تغییری بنیادین کرده است. متوجه شدم من به دنبال مسائل دیگری هستم. آن حکایت را به سبک و سلیقه خودم در زیر به صورت بنیادین بازنویسی می‌کنم.

فیلم کارتونی انیمیشن ایکیوسان

ایکیوسان و خواجه نصیرالدین توسی (طوسی) در قریه‌ای کوچک می‌زیستند. خواجه در هفتاد و سه سالگی خوب می‌دانست که سال‌های آخر عمرش را سپری می‌کند. ایکیوسان در محضر خواجه شاگردی می‌کرد. آن دو رابطه‌ای صمیمی داشتند. ایکیوسان تشنه‌ی آموختن بود و خواجه تشنه‌ی یاد دادن به شاگرد با وفا و با استعدادش.

روزی ایکیوسان، خواجه را گفت که چرا امروز چنین پریشانی؟ خواجه گفت: «شصت سال از عمرم را به خواندن و تفکر در فلسفه گذراندم. سال‌ها در جست‌و‌جوی حقیقت وجود خدا بودم. با دلایلی متقن، نتیجه یافتم که این جهان را خالقی‌ست عادل و پس از آن جهانی است دیگر. گاهی خود در همین دلایل به شک می‌افتادم و عقایدم متزلزل می‌گشت و آشفته‌وار بین شک و تردید بودم تا این‌که به یقین می‌رسیدم.»

چند دقیقه‌ای هر دو ساکت شدند. خواجه سر به زیر انداخت اما ایکیوسان خیره به خواجه می‌نگریست. خواجه نفسی عمیق کشید و گفت: «اکنون می‌بینم پیرزنان همین قریه ایمانشان از من به خدا بیشتر است؛ من گاهی در دلایلم به شک می‌افتم اما پیرزنان قریه چنان ایمان راسخی به خداوند دارند که هرگز به شک نمی‌افتند. »