ما یک گام جلوتر هستیم.

فروردین ۳۱ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ - (۲ دیدگاه)

جنبش‌های اجتماعی که در سال ۲۰۱۱ توانستند دیکتاتورهای تونس و مصر را سرنگون کنند، با توجه به فضای فکری و شرایط حاکم بر جامعه تفاوت‌های زیادی با هم داشتند. شما کشوری مثل تونس را در نظر بگیرید؛ رهبر اسلام‌گرایان تونس، راشد الغنوشی آشنایی بیشتری با اندیشه‌های دموکراتیک داشت و توانست از تبدیل بهار تونس به یک خزان جلوگیری کند.

درحالی‌که اخوان‌المسلمین مصر پس از به قدرت رسیدن، تلاش زیادی در به چنگ آوردن قدرت و محدود ساختن آزادی‌های سایر اقشار داشت و عملاً به خواسته‌های گروه‌های مختلفی همچون لیبرال دموکرات‌ها، مسیحیان و… بی‌توجهی کردند و با پیروزی در انتخابات، سعی در نزدیک شدن به حزب نور و ائتلاف با سلفی‌ها کردند که به تشدید شکاف بین اسلام‌گرایان و سایرین منجر شد و در نهایت به کودتا علیه محمد مرسی انجامید. البته همچنان‌که قبلاً نوشته بودم، این‌که محمد مرسی درصدد تمامیت‌خواهی و تحمیل قوانین شریعت بر مردم بوده، هیچ توجیهی برای کودتا و یا حمایت از یک کودتا نخواهد بود.

این‌ها در حالی بود که تونس با شاخص‌های بهتر رفاه و آموزش نسبت به مصر، زمینه کمتری برای خشونت‌ورزی داشت. همچنان‌که برخی فیلسوفان سیاسی باور دارند، انقلاب‌هایی که با خشونت و خونریزی بیشتری همراه هستند، احتمال پایداری نظام‌های دموکراتیک حاصل از آن کمتر خواهد بود. در هر صورت، اسلام‌گرایان تونسی در صدد قبضه کردن قدرت برنیامدند و با احزاب سوسیال دموکرات و… ائتلاف کردند و قانونی را نوشتند که به حقوق همگان احترام می‌گذاشت. آن‌ها با این‌که در ظاهر در کوتاه‌مدت دستاورد چندانی نداشتند، اما جایگاه و نفوذ خود را در بلند‌مدت تضمین کردند.

وقتی به اعتراضات مسالمت‌آمیز مردم بی‌پناه بحرین نگاه می‌کنم، خوشحال می‌شوم از این‌که آن‌ها راهِ  حل را در اقدام مسلحانه و خشونت نمی‌بینند و کشور و مردم خود را دچار سرنوشت سوریه نمی‌کنند؛ کشوری که هیچ چشم‌اندازی برای رسیدن به امنیت، آرامش، آزادی و دموکراسی در آن آشکار نیست. امیدوارم که مردم بحرین توشه‌ی تجربه‌ی خود و دیگران را برگیرند و صبر کنند تا زمانی مناسب‌تر فرا رسد تا بتوانند خواسته‌های خود را عملی کنند.

به باور من، علی‌رغم هر محدودیتی در ایران، جنبش‌های تحول‌خواه در ایران، بسیار جلوتر از جنبش‌های تحول‌خواه در کشورهای عربی هستند. زیرا ایرانیان در رسیدن به استقلال و آزادی سختی‌های بسیار کشیده‌اند و طعم تلخ شکست را به خوبی چشیده‌اند. ایرانیان با دیدن شکست نهضت مشروطه، کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب اسلامی ۵۷ و فراگیر شدن بحث‌های عمیق فلسفی، سیاسی و دینی در بین نخبگان، کوله‌باری از تجربه را اندوخته‌اند. ایرانیانِ تحول‌خواه برای رسیدن به اهداف سیاسی، در ظاهر و باطن خشونت‌ورزی را باور ندارند و راه رسیدن به دموکراسی را در آگاهی‌بخشی، ایمان به هدف، تلاش و اعتراضات  مسالمت‌آمیز می‌بینند. آن‌ها اصلاح‌طلبی را نه به عنوان یک تاکتیک و ابزار برای تغییر، بلکه به عنوان یک استراتژی پذیرفته‌اند.

نویسنده گاهی می‌کوشد که در خلال متن، به پرسش‌های مختلف، پاسخ درخوری دهد. برخی از این پرسش‌ها چنان پیچیده و عمیق هستند، که نویسنده از همان آغازِ خطور پرسش در ذهنش، ممکن است از مطرح کردن پرسش پرهیز کند. پاسخ به برخی پرسش‌ها، ممکن است هویت یا شخصیت نویسنده متن را زیر سوال ببرد و یا سبب گسست رابطه او و مخاطبینش شود و یا خارج از فضای مجازی، در فضای حقیقی نیز با انگشت اتهام دیگران روبرو شود.

به باور نگارنده، یک شهروند مسئول که در قامت یک روزنامه‌نگار، دانشجو، وبلاگ‌نویس و… در جامعه ایران زندگی می‌کند، باید هر چه بیشتر این‌گونه پرسش‌ها را مطرح کند و بکوشد ابعاد مساله را واکاوی کند. در ادامه مساله گروگان‌گیری پنج سرباز ایرانی را مرور می‌کنیم.


آزادی پنج سرباز گروگان ایرانی

گروگان‌گیری پنج سرباز ایرانی به‌وسیله‌ی گروه تروریستی جیش‌العدل، پیامدهای مختلفی را به دنبال داشت. بازتاب خبری گسترده این رویداد، سبب شد که بحث‌های زیادی دربگیرد و در پی این بحث‌ها، پرسش‌های مختلفی مطرح گردد. یکی از این پرسش‌ها، پیشنهاد معاوضه این سربازان در قبال آزادسازی برخی از تروریست‌های دستگیر شده است.

به باور من، چنین عملی گرچه در کوتاه مدّت رضایت اکثریت جامعه را در پی خواهد داشت، امّا در درازمدّت می‌تواند سبب جسور شدن گروه‌های تروریستی در تکرار چنین عملی شود. اگر بخواهیم خود را به جای سربازان ربوده شده و یا خانواده آنان بگذاریم، بی‌تردید با پیشنهاد آزادسازی تروریست‌ها در قبال آزادشدن سربازان ایرانی موافق خواهیم بود امّا اگر خود را به جای سربازان و یا خانواده‌های سربازانی که در آینده از راه این‌گونه تقویت تروریست‌ها، به اسارت خواهند رفت، چه پاسخی خواهیم داشت؟
آیا احتمال ندارد که تروریست‌های آزاد شده، در مقیاس گسترده دست به گروگان‌گیری به منظور آزادشدن سایر تروریست‌های زندانی بزنند؟

در چنین موردی، راه‌کار می‌تواند در حرکت فعال دیپلماسی و نظامی به صورت کاملاً هماهنگ باشد. پادرمیانی ریش‌سفیدان و سران قبایل محلی و همچنین احقاق حقوق مردم استان سیستان و بلوچستان نیز ممکن است بخشی از چاره کار باشد. گرچه مساله به این سادگی به نظر نمی‌رسد، امّا باید به پیشنهاد مذکور نیز فکر کرد؛ چراکه اسیر بودن چند انسان بی‌گناه که در این میدان سیاست نقشی نداشته‌اند، احتمالا از چند تروریست که می‌توان آن‌ها را با قیدهای خاصی از زندان بیرون آورد و یا در مجازات آن‌ها تخفیف قائل شد، مهمتر است.

اگرچه از وجود چنین پیشنهادی اطلاعی ندارم و صرفاً یک طرح مساله است، امّا می‌توان پس از پایان این مساله که امیدوارم در آزادی سربازان ایرانی باشد، باید به آینده اندیشید. به راه‌کارهایی مثل توسعه اقتصادی و فرهنگی مناطق مرزی و توزیع عادلانه ثروت، حرفه‌ای کردن دوره سربازی و پایان یافتن سربازی اجباری، آموزش‌های تخصصی و جداگانه به سربازان مرزبانی، راهور، پاسگاه‌ها، کلانتری و…  به صورت جداگانه در پادگان‌های آموزشی، گسترده‌تر شدن استفاده از وسایل پیشرفته مثل دوربین دید در شب و همچنین به حذف نهادهای نظامی موازی و غیرکارا به منظور فراهم آوردن نیروی بیشتر برای نقاط ناامن باید اندیشید.

هند، کشوری است که بیش از ۱۷۷ میلیون مسلمان در آن زندگی می‌کنند. نزدیک به ۱۴٫۶ درصد جمعیّت این کشور را مسلمانان تشکیل می‌دهند (+). مسلمانان با این جمعیّت بزرگ در هند، در اقلّیت قرار دارند. اگر بنا باشد در چنین شرایطی، آن اقلّیت ۱۷۷ میلیونی، از برخی حقوق شهروندی خود هم‌چون برگزاری آیین‌های دینی و مذهبی، تبلیغ دین و یا گردهم‌آیی برای گرفتنِ حقوقِ خود، محروم و ناتوان باشند، چه خواهد شد؟ بیشتر بیندیشیم.

بشنــو از من سخنـی حـق پدر فرزنـدی         گر به رای من و اندیشه من خرسندی
چیست دانی سرّ دین‌داری و دانشمندی؟         آن روا دار که گـر بـر تـو رود بـپسندی

سعدی

پی‌نوشت: عنوان نوشته برگرفته از گلستان سعدی است.

در سده‌های گذشته، تروریسم و بنیادگرایی اسلامی۱ به شکل کنونی مطرح نبوده و هر آن‌چه که از خشونت در قالب اسلام، و بنیادگرایی اسلامی می‌بینیم، محصول و متعلّق به همین دوران جدید است که در سده اخیر، بیش از هر زمانی توسعه یافته است.

گرگ‌های تک‌رو به سازمان‌های تروریستی بین‌المللی تبدیل شده‌اند. این گروه‌ها اگرچه در میان مسلمانان در اقلیّت هستند، امّا صدای بلندی دارند. گسترش تروریسم در کشورهای اروپایی و کشورهای مسلمانان، اندکی متفاوت است. ده‌ها شبکه ماهواره‌ای عمدتاً بر جذب نیروی انسانی از کشورهای غربی متمرکز شده‌اند و می‌کوشند خشونت را تئوریزه کنند. این گروه‌های تروریستی، با امکاناتی که در دست دارند، به راحتی می‌توانند در مدّت کوتاهی وارد کشورهای مختلف شده و نیروهای خود را سازماندهی کنند و وارد عمل شوند.

مشاهدات من می‌گوید که مخاطب اصلی شبکه‌های ماهواره‌ای که خشونت را در پوستین اسلام ترویج می‌کنند، تازه‌مسلمانان و افراد کم‌اطلاعی هستند که شکست‌هایی را در زندگی تجربه کرده‌اند و سرخورده شده‌اند. افرادی که با کینه خود از غرب و فرهنگ غربی و یا نفرت از یک مذهب اسلامی (سنی یا شیعه)، زمینه مساعدی برای پذیرش خشونت دارند.

هرگز نباید به تازه‌مسلمانان بدبین بود امّا به طور کلی، تازه‌مسلمانان (به طور ویژه در کشورهای اروپایی) بیش از مسلمانان سنتی در خطر پذیرفتن این قرائت خشک و بسته از اسلام هستند. تازه‌مسلمانانی که از زندگی رنج بسیار برده‌اند و کینه، نفرت و سرخوردگی در وجودشان فوران می‌کند، بیش از دیگران زمینه‌ی پذیرش تروریسم دارند. بخشی از این گروه، همین‌که قانع شوند که با کشته شدن، به بهشت می‌روند، بالقوه آماده هر گونه عمل تروریستی هستند.

لزوماً همه‌ی این تروریست‌ها انسان‌های بی‌سواد و بی‌اطلاعی نیستند. بارها کسانی را دیده‌ایم که سال‌ها در میان فرهنگ غرب رشد کرده‌اند و حتی در بهترین دانشگاه‌های آمریکایی نیز تحصیل کرده‌اند امّا مرتکب جنایت‌ و اعمال تروریستی شده‌اند.

امّا باور دارم که مشت‌های آن‌ها خالی است. عمیقاً باور دارم که مبارزه فرهنگی و تئوری‌پردازی‌های روشن‌فکران مسلمان، راه اصلی و موثرِ مبارزه با چنین گروه‌هایی است. به باور من چهار عامل عمده دست به دست هم داده‌اند که چنین سازمان‌هایی رشد کنند و مرتکب چنین جنایت‌هایی شوند و افرادی نیز مستعد جذب‌شدن به این سازمان‌ها باشند. این عوامل به طور مستقیم و غیرمستقیم در نهایت سبب ترویج و اِعمال خشونت‌های ساختاریافته هستند.

عامل نخست خوانش (قرائت) خشک، بسته و ضد عقلانی از اسلام است. این گروه‌ها با گرایش‌های «اخباری»، عقل را در استنباط به رسمیت نمی‌شناسند و همین عامل باعث می‌شود که بتوانند خشونت را از منابع نقلی اسلامی استخراج کنند. آن‌هایی نیز که عقل را به رسمیت شناخته‌اند، تعریفی حداقلی از عقل داشته‌اند و عقل را مستقل نمی‌دانند و آن را در پرتو نقل انگاشته‌اند.

عامل دوم شکست‌ها و ظلم‌های تاریخی است که سال‌هایِ درازی توسط برخی کشورهای غربی، به کشورهای اسلامی روا داشته شده است و بعضاً کشورهای اسلامی را تحت استعمار قرار داده‌اند. حمله به عراق و افغانستان و همچنین، مساله‌ی تاریخی جنگ بین اعراب و اسرائیل و اشغال خاک آن‌ها، سبب شده که مسلمانان زیادی از دولت‌هایِ غربی کینه به دل داشته باشند. چنان‌که پیشتر نیز نوشته بودم، حرکتی مثل برکناری محمد مرسی و سرکوب اخوان‌المسلمین نیز به گسترش تروریسم دامن خواهد زد و امیدهای تندروها در مبارزه بدون خشونت به ناامیدی تبدیل می‌شود؛ همین بی‌‎‌فایده‌ پنداشتنِ رقابت‌های دموکراتیک در دایره‌یِ قانون، عاملِ کارسازی در حرکت این گروه‌ها به مبارزه مسلحانه خواهد بود.

عامل سوم منابع مالی زیادی است که توسط برخی کشورها (مثل عربستان سعودی) در راه ترویج همان قرائت خشونت‌آمیز قرار داده می‌شود. برخی مدرسه‌های دینی در پاکستان و کشورهای شمال و مرکز آفریقا (مثل سودان) تنها نمونه‌ای از این سرمایه‌گذاری در راه ترویج خشونت است. این سرمایه‌گذاری‌ها عمدتاً با هدف نفوذ ایدئولوژیک در خارج از مرزها صورت می‌گیرد که کشورهای مختلف می‌توانند نیروهایی را خارج از مرزهایشان به چنگ آورند.

عامل چهارم افرادی است که بازیچه دستِ سردسته‌های این گروه‌ها می‌شوند. به نظر نمی‌رسد که گرایش‌های اسلامی، عامل اصلیِ جذب این افراد به گروه‌های تروریستی باشد. سرخوردگی، شکست‌های مختلف در زندگی و کینه‌های درونی، نیرو محرکه‌ای برای اعمال تروریستی می‌شود که با پوشش «اسلام» برای این دسته توجیه می‌یابد و همین «اسلام»، وجدان آن‌‌ها را کمتر آزار می‌دهد. اگر عدم خشونت بر مبنای منابع اسلامی تئوریزه و تبلیغ شود، این افراد زمینه‌ی کمتری برای جذب‌شدن به چنین سازمان‌هایی خواهند داشت. غیراسلامی پنداشتن چنین اعمالی؛ عامل قدرتمندی در جلوگیری از جذب افراد به چنین گروه‌هایی می‌شود.


۱٫ مراد من از «بنیادگرایی اسلامی»، حرکت به سمتِ اصول اولیه اسلامی نیست. مراد من، تروریسم و حرکت‌هایِ خشونت‌آمیزی است که با اسلام توجیه می‌شود. اندیشه‌هایی که متون بنیادی و اولیه اسلام را در پرتو عقل قرار نمی‌دهد و با آن نمی‌سنجد.

قصه‌ی پرغصّه‌ی گرانی و تورم، خیلی تکراری شده است. نمی‌دانم چقدر بر میزان خرید کتاب و مجله تاثیر گذاشته است. در چنین وضعیّتی، بعید می‌دانم که خریدن یک کتاب در ماه، فشاری بر خانواده‌های متوسط ایرانی وارد آورد. کمی صریح‌تر بگویم؛ گرانی کتاب، بهانه است. نمی‌گویم که همه می‌توانند کتاب‌های دلخواه‌شان را بخرند، امّا دست‌ِکم می‌توانند در کتاب‌خانه‌های اطراف، چند کتاب مورد علاقه‌ی خود را پیدا کنند. چرا افراد درون سالن‌های مطالعه‌ی کتاب‌خانه‌ها به چند دانش‌آموز و دانشجوی پشتِ کنکوری محدود می‌شود؟ چرا نباید کتاب‌خوان دیگری غیر از گروه را دید؟ (بیشتر…)

گرگشو (گره گشو یا گره گشا) آیینی دیرینه است که هنوز هم در بسیاری از بندرهای جنوبی ایران و برخی کشورهای عربی برگزار می‌شود.  شاید کسانی که با فرهنگ بومی این‌جا انسی نداشته باشند، این سنت دیرینه را به دیده تحقیر بنگرند. از آن‌جا که هم‌جواری شهر ما (بندر کنگان) با عسلویه سبب شده که جمعیت شهر کنگان در طی پنج سال، سه برابر شود(+)، دیگر آداب و رسوم محلی نیز هم‌چون گرگشو، این روزها به دست فراموشی سپرده می‌شوند. در شهرها و کشورهای مختلف، این رسم با اندکی تفاوت، نام‌های دیگری به خود گرفته است.

رسم گرگشو که گویا از کشورهای عربی وارد ایران شده است، بدین صورت است که در پانزدهم ماه رمضان، به شکرانه این ماه و سالروز تولد امام حسن (ع)، خردسالان در حالی که کیسه‌هایی به دست دارند، سر و کله‌شان پیدا می‌شود و به صورت جمع‌های چند نفره (گاهی حتی گروه‌های ۱۵ نفری) درِ خانه‌ها را می‌زنند و شکرانه گرگشو را طلب می‌کنند. پیشتر که بافت بومی و فرهنگی کنگان تغییر چندانی نکرده بود، همه خانواده‌ها می‌دانستند که از روز قبل باید برای کودکانی که درِ خانه‌هایشان را خواهند زد، شکرانه‌ای آماده کنند.

مردم هم با تنقلات، آجیل و خشکبار، گندم برشته شده (در اصطلاح محلی: دنگ) و… از کودکان پذیرایی می‌کردند. تا همین چند سال پیش که پسرکان و دخترکان کوچک درِ خانه ما را می‌زدند، مادرم از چند روز قبل، شکرانه گرگشو آنان را آماده می‌کرد. امروز که جمعیت غیر بومی در حال پیشی گرفتن از جمعیت مردم بومی کنگان است، سبب شده که برخی شهروندان غیربومی این کودکان را از خود برانند و بعضاً برخوردی تند و تحقیرآمیز با آنان کنند. همین امر سبب گردیده که دیگر کمتر خانواده‌ای تمایل داشته باشد که فرزندش به گرگشو برود.

من فقط دو بار به گرگشو رفتم. پیش از دوران دبستان بود. ۵-۶ ساله بودم. هنوز خوب به یاد دارم که مادرم نسبت به رفتن من، بی‌میل بود. پدرم که سال‌ها در قطر زندگی کرده بود، می‌گفت که گرگشو این‌طور نیست که مختص فقرا باشد. می‌گفت در قطر پسرکان شیخ‌های بزرگ هم به گرگشو می‌روند. خلاصه این‌که پدرم که با فرهنگ اعراب بیشتر آشنا بود، اصلاً به این رسم به دیده تحقیر نمی‌نگریست و اتفاقاً من را تشویق کرد که بعدازظهر با بقیه کودکان همسایه به گرگشو بروم.
نزدیکی‌های مغرب بود که با پایی خسته اما لبی خندان و کیسه‌ای پر از تنقلات به خانه برمی‌گشتیم. روزهایی که شادی و شیرینیِ خاطراتش هنوز تا عمق وجودم رخنه می‌کند.

اگر رسالت روشن‌فکری این است که با جرات شک کردن، جرات اندیشیدن و جرات نقد کردن، با هرگونه جزم‌گرایی مبارزه کند، خود نیز نباید در این مبارزه جزم‌گرا و متعصّب باشد. چنین احساس می‌کنم که رویکرد برخی روشنفکران در مواجهه با منتقدانشان رویکردی دگماتیسمی و خشک‌اندیشانه است.

کمی صریح‌تر بگویم؛ با این‌که خود از عبارت روشنفکر و روشنفکری استفاده می‌کنم امّا به نظرم وقتی فردی، خود و جریانی که درون آن قرار دارد را متّصِف به روشنفکر و روشنفکری می‌کند، به نوعی سپری را برای جلوگیری از نقد خویش می‌سازد. هر کسی که روشنفکری را به چالش بکشد، ممکن است در اذهان عموم و به وسیله‌ی همین روشنفکران، متحجّر پنداشته و نامیده شود.

یکی از زمینه‌های مورد چالش روشنفکران و منتقدانشان، تقابل مدرنیسم و پست‌مدرنیسم است. فراوان دیده‌ام که همین دسته گفته و نوشته‌اند که نباید به اندیشه‌های پست‌مدرنیستی پرداخته شود. می‌گویند که پست‌مدرنیسم تلاش می‌کند که خرد و عقلانیت را تضعیف کند. نه پوپرستیز هستم و نه هایدگرپرست و نه هوادار پست‌مدرنیسم؛ اما معتقد ام که عمل‌کرد اشخاص دلیلی بر ردِّ اندیشه‌های آنان نیست. اگر قبول کنیم که مارتین هایدگر از هیتلر حمایت کرده باشد، این کردار، برهانی بر ردِّ اندیشه‌های هایدگر نیست. هم‌چنین اگر پوپر هم فلاسفه پیش از خود را دشنام داده است، دلیلی بر بطلان اندیشه‌های کارل پوپر نیست.

اگر چند دهه پیش غالب روشنفکران چپ‌گرا بودند و گرایش‌های سوسیالیستی داشتند، امروزه بسیاری از آنان گرایش‌های لیبرالیستی دارند. می‌گذریم از این‌که در کشور ما چپ و راست، جای خود را عوض کرده‌اند! گاهی لیبرال‌ها هم می‌گویند لیبرالیسم را نقد نکنید و مولفه‌های لیبرالیسم را به چالش نکشید وگرنه محافظه‌کاران قدرت می‌گیرند و درنتیجه به رویکردهای فاشیستی دامن زده می‌شود. نمی‌شود که با «حقیقت را فدای مصلحت کردن» مبارزه کرد، امّا  مصلحت‌اندیشانه با «مطرح شدن» اندیشه‌های پست‌مدرنیستی مخالفت کرد.

در پی تعمیم دادن نوشته‌های بالا نیستم؛ می‌خواهم این را بگویم که روشفکران، لیبرال‌ها و نواندیشان دینی، باید بیش از هر کس دیگری در مقابل نقد و منتقد سعه صدر داشته باشند. چندان شایسته نیست که یک نواندیش دینی در هر کتاب، مقاله و یا نامه‌ای، دیگران را به باد تمسخر و ریشخند بگیرد و در مقابل دشنام دیگران، خود زبان به ناسزا بگشاید. از لزوم مطرح نکردن اتهامات اثبات نشده سخن‌ بگوید امّا خود سیل اتهامات اثبات نشده را به سوی دیگران روان کند.

وقتی داشتم پیرامون اصلاحات از لایه‌های پایین جامعه می‌نوشتم، جمله‌هایی از سید جمال‌الدین اسدآبادی (افغانی) در گوشم طنین‌انداز بود. امّا نه اصل جمله‌ها را از حفظ بودم و نه یادم بود آن جملات را کجا خوانده بودم. بالاخره چند روز پیش همین جملات را در کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان» دیدم. پاره‌ای از جملات سید جمال را که در هنگام تبعید نوشته است، در زیر می‌آورم:

«افسوس می‌خورم از این‌که کِشته‌های خود را ندرویدم. به آرزویی که داشتم کاملاً نائل نگردیدم. شمشیر شقاوت نگذاشت بیداری ملل شرق را ببینم. دست جهالت فرصت نداد صدای آزادی از حلقوم ملل شرق بشنوم. ای کاش من تمام تخم افکار خودم را در مزرعه مستعد افکار ملّت کاشته بودم، چه خوش بود تخم های بارور مفید خود را در زمینِ «شوره‌زار از سلطنت» فاسد نمی‌نمودم. آنچه در آن مزرعه کاشتم به نمو رسید، هرچه در این زمین کویر غرس نمودم فاسد گردید، دراین مدّت هیچ یک از تکالیف خیرخواهانه من بگوش سلاطین مشرق زمین فرو نرفت؛ همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت. »

سید جمال‌الدین اسدآبادی در ادامه می‌نویسد: «از حبس و قتال نترسید. از جهالت ایرانی خسته نشوید. از حرکات مذبوحانه سلاطین متوحش نگردید… طبیعت به شما یار است و خالق طبیعت مددکار. سیل تجدد بسوی شرق جاریست. بنیاد حکومت مطلقه منعدم شدنیست. شماها تا قوه دارید در نسخ عاداتی که میان سعادت و ایرانی سدِّ سدید گردیده، کوشش نمائید نه در نیستی صاحبان عادات؛ هرگاه بخواهید به اشخاص مانع شوید وقت شما تلف می‌گردد.»

ناظم‌الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ص ۶۷ و ۶۸


پس از تحریر:

منبع دوّم: یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی، ص ۸۴

نقش روشن‌فکران در فرهنگ‌سازی

خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ - (۲ دیدگاه)

چه نزاع‌ها که بر سر واژه‌ی روشن‌فکری صورت نپذیرفته و چه بحث‌ها که بر سرِ متناقض بودن و یا نبودنِ عبارت «روشن‌فکری دینی» پدید نیامده است. به جای این‌که زمان خود را صرف محدود کردن چنین تعابیر برج‌نشینانه‌ای کنیم، بهتر نیست کمی به دغدغه‌های مشترک انسانی بیندیشیم؟ بسیاری از زخم‌های کهنه و بحث‌های ناتمام و دیرینه، چیزی جز ابطال فرصت‌های انسانی در پی نداشته است. نه سودی به اخلاق و معنویت رسانده‌اند و نه از دردهای زندگی انسان‌ها کاسته‌اند.

شاید بتوان از یک منظر، روشن‌فکران را به دو دسته تقسیم نمود. نخست، دسته‌ای که اعتقاد به اصلاح جامعه از پایین دارند و در آثار خود، این را نشان داده‌اند. و دسته‌ی دوّم، روشن‌فکرانی که اگرچه شاید در سخن، بگویند که معتقدند که جامعه از پایین‌ترین سطح باید اصلاح شود و آگاهی یابد، امّا در عمل غالبِ توان خود را متوجّهِ حاکمیت و رژیم سیاسی کرده‌اند؛ این دسته را به اصطلاح روشن‌فکران مَشرب فرانسه می‌گویند. می‌توان گفت که جریان روشن‌فکریِ دوم در میان روشن‌فکرانِ ایرانی پررنگ‌تر باشد.

نگارنده بر این باور است که حکومت صالح از مردم صالح برمی‌خیزد و حکومت فاسد نیز از مردم فاسد. تا هنگامی که ریشه‌ی یک جامعه یعنی فرهنگ آن اصلاح نشود، نمی‌توان امیدی به اصلاحات سیاسی داشت. اگر هم تغییراتی گسترده در سطوح بالای نظام سیاسی صورت بپذیرد، به دلیل فقدان آگاهی توده‌ها و ضعف فرهنگ عمومی، این تغییرات و اصلاحات ناپایدار خواهد بود.

در واقع، وقوعِ تغییرات سیاسی در فضایی با فرهنگ منحط، گره‌ای از کار فروبسته‌ی مردم نخواهد گشود. به عبارت دیگر سیاست حاکمان و حاکمان سیاسی چیزی جز میوه‌ی فرهنگ یک جامعه نیست. اصلاحات سیاسی  از بالا، در جامعه‌ای با فرهنگ ضعیف، نه پایدار است و نه مطلوب. باید از همین فرهنگ شروع کرد.

ما هر فلسفه‌ی سیاسی را که مبتنی بر ناآگاهی مردم باشد، برای جامعه‌ی ایران ناقص و باطل می‌دانیم؛ امّا با این وجود بر این باور هستیم که شرایط همیشه ایده‌آل نیست و مردم همواره نیاز به آگاه‌شدن دارند و این فرآیند آگاهی و اثربخشی نباید مقطعی و فقط در آستانه‌ی رخداد‌هایی هم‌چون انتخابات باشد. گرچه روشن‌فکران همواره در این راستا کوشیده‌اند امّا علی‌رغم نداشتن رسانه و… باز هم غالب روشن‌فکران در برقراری ارتباط با توده‌ی مردم، عمل‌کرد قابل قبولی ندارند.

در جامعه‌ای که پایِ ورزش‌ هم به سیاست گره می‌خورد، انتظاری نداریم که روشن‌فکران دست از سیاست بشویند و به پیشامد‌های سیاسی بی‌اعتنا باشند امّا چنین می‌اندیشم که کارِ فرهنگی و فعالیت‌های مدنی در میان این گروه بسیار کم‌رنگ است. مخاطب نسل جدید روشن‌فکری کم‌تر مردم هستند و بیشتر یا خود و یا حاکمیت را مورد خطاب قرار داده‌اند. این موضوع در مباحثی که مطرح می‌کنند و لحنی که به کار می‌برند به وضوح هویداست. روشن‌فکران نه با شعار «تدبیر و امید» بلکه با انعکاس «تدبیر و امید» در کردار می‌تواند نقش‌آفرینی کنند؛ روشن‌فکرانِ امیدواری که با مردم و برای مردم سخن بگویند.

برخی اقتصاددانان هم‌چون میلتون فریدمن (برنده جایزه نوبل) معتقدند که سرمایه‌داری شرط بایسته‌ی آزادی سیاسی است. (لازم است امّا کافی نیست.) فریدمن معتقد است که ابتدا باید آزادی اقتصادی به‌ وجود آید و سپس آزادی سیاسی. او معتقد است که اگر در آغاز، آزادی سیاسی ایجاد شود، ممکن است منجر به تخریب آزادی اقتصادی گردد. میلتون فریدمن چنین می‌اندیشد که توسعه‌ی اقتصادی در گرو اقتصادِ بازارِ آزاد است و همین اقتصاد بازارِ آزاد و در نتیجه‌ی آن، توسعه‌ی اقتصادی، سبب بالا رفتن انتظارات و خواست سیاسی مردم می‌شود که در نهایت به توسعه و اصلاحات اقتصادی می‌انجامد.

طبیعی است که در وضعیتی که مردم با مشکلات معیشتی دست به گریبان باشند، کم‌تر به توسعه و اصلاحات سیاسی می‌اندیشند. مساله‌ای که در گرانی‌های چند ماهِ اخیر هم هویداست. دوستان زیادی را دیده‌ام که می‌گویند در انتخابات پیشِ رو، به نامزدی رای خواهند داد که اندیشه‌ و برنامه‌ی اقتصادی داشته باشد و کم‌تر به توسعه‌ی سیاسی می‌اندیشند.

به گمان من، خواست سیاسی مردم با توسعه‌ی اقتصادی، افزایش می‌یابد امّا عکس آن صادق نیست. در شرایطی که وضعیت معیشتی مردم رو به بهبودی است، اگر شرایط اقتصادی نامساعد شود، نه تنها از خواست سیاسی مردم کاسته نمی‌شود، بلکه نارضایتیِ بیشتری در پی خواهد داشت.

البته همیشه اقتصاد بازارِ آزاد، سبب آزادی و اصلاحات سیاسی نمی‌شود. به گمان من میلتون فریدمن بر اساس یک استقراءِ ناقص نتیجه گرفته است که شرط لازم برای آزادی سیاسی، آزادی اقتصادی است. او نمونه‌هایی هم‌چون شیلی و هنگ‌کنگ را برمی‌شمرد که خود او از نزدیک با آن در ارتباط بوده است.

کشوری هم‌چون امارات اگرچه اقتصاد خود را بر پایه‌ی اقتصاد بازار بنا گذاشته است، امّا نه تنها وضعیت سیاسی قابل قبولی ندارد، بلکه خواست و فعّالیّت چندان سیاسی چندانی نیز از طرف مردمان آن کشور به چشم نمی‌خورد. بحث بر سرِ موافقت یا مخالفت با اقتصاد بازارِ آزاد نیست. بحثِ «شرطِ لازم» بودن است. وجود برخی عوامل انگیزشی در بین مردم، برای حرکت به سوی اصلاحات سیاسی لازم است. عواملی که تاثیرشان به مراتب از اقتصاد آزاد بیشتر است. عواملی که کشوری مثلِ مصر را (هرچند ناقص) به سمتِ اصلاحات سیاسی کشاند.

مدّتی پیش که با یکی از آشنایان که از دو سالگی در کویت زندگی می‌کند و تقریباً هم سن هستیم، در مورد وضعیت سیاسی کویت گفت‌وگو می‌کردیم. فرد تحصیل‌کرده‌ای بود. نکته‌ی جالب این‌که چقدر پادشاه کشورشان را دوست می‌داشت. اصلاً به دید یک دیکتاتور و… نمی‌نگریست. چنین می‌گفت و می‌نمود که پادشاه از تبار و خواندانی پاک و نیک است که شایسته‌ی حکم‌رانی است. یکی از آشنایانی که در قطر زندگی می‌کند نیز اندیشه‌ای مشابه در مورد امیر قطر داشت. تا آخر خط را خواندم.