جهل، بهانه‌ای برای آزاد نبودن.

اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ | سیاست - (۲ دیدگاه)

دموکراسی، حکومت اکثریت نیست. حکومت اکثریت با نگه‌داشتِ حقوق اقلیّت است. اگرچه دموکراسی روشی ناقص و در برخی مسائل شاید متناقض به نظر برسد، امّا کم‌هزینه‌ترین روش شناخته شده است. در دموکراسی هر فرد یک رای دارد. رایِ یک اقتصاددان و یک پیرزنِ بادیه‌نشین یکسان است. از آن‌جا که ما سنجه‌ای دقیق برای تفاوت برتریِ بینش و نگرش افراد نداریم، حق همه در گزینش حاکمان یکسان است.

این یکسان بودن در عین کاستی، برتری‌های بسیاری نیز دارد. یکسان بودن آراء کمک می‌کند که مردم احساس کنند حکومت دست‌نشانده و برگزیده‌ی خودشان است و آسودگی خاطر داشته باشند و خود را شریک حکومت بدانند.

در دموکراسی خطا کردن یک امر پذیرفته شده است. اتّکا به خِرَدِ جمعی تنها راه ممکن و مطلوب است. جامعه و فرد با همین خطاهاست که رشد می‌یابد و پیشرفت می‌کند. گاهی نیاز است که مردم نتیجه‌ی خطا و اشتباه را ببینند تا از خامی به در آیند و پخته شوند.

شهید مرتضی مطهری در این باره می‌نویسد:

«اگر شما بخواهید این را به مردم تحمیل بکنید و بگویید شما نمی‌فهمید و باید حتماً فلان شخص را انتخاب بکنید، این‌ها تا دامنه‌ی قیامت مردمی نخواهند شد که این رشد اجتماعی را پیدا کنند. اصلاً باید آزادشان گذاشت تا فکر کنند، تلاش کنند… یک دفعه انتخاب کند، بعد به اشتباه خودش پی ببرد، باز دفعه دوم و سوم تا تجربیاتش کامل بشود و بعد به صورت ملّتی در بیاید که رشد اجتماعی دارد والّا به بهانه این‌که این ملّت رشد ندارد و باید به او تحمیل کرد، آزادی را برای همیشه از او بگیرند، این ملّت تا ابد غیررشید باقی می‌ماند. رشدش به این است که آزادش بگذاریم و او در آن آزادی ابتدا اشتباه هم بکند. صد بار هم اگر اشتباه  بکند، باز باید آزاد باشد.۱»

۱٫ مرتضی مطهری، پیرامون جمهوری اسلامی، ص ۱۲۱

وقتی دموکراسی پَس زده می‌شود.

فروردین ۱۴ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ | سیاست - (۳ دیدگاه)

در سده‌ی هفدهم، در انگلستان، سلطنت‌طلبان معتقد به «حق الهی» پادشاه بودند و پادشاه را در برابر مردم پاسخ‌گو نمی‌دانستند. افرادی چوت توماس هابز و رابرت فیلمر در تحکیم بنیادهای ایدئولوژیکی برای حق الهی پادشاهان، تلاش‌های زیادی کردند. در مقابل فیلسوفانی چون جان لاک، آدام اسمیت و جان استورات میل تلاش‌های ارزنده‌ای در تبیین دموکراسی داشتند. بالاخره آزادی‌خواهان طرفدار پارلمان پیروز شدند و در نهایت پادشاه یعنی چارلز اول گردن زده شد. حتی بازگشت سلطنت هم دیگر سبب نشد آن «حق الهی» به پادشاه بازگردانده شود.

برای یک تغییر، باید اندیشه‌های مردم پرورش یابد. جامعه‌ای که از نظر فرهنگی و اجتماعی به بلوغ نرسیده باشد، راه به جایی نخواهد برد. اکنون در سده‌ی ۲۱ ام، دیگر سخنان هابز خریداری نخواهد داشت؛ امّا در قرن هفدهم به دلیل همان ناپخته بودن جامعه، سخنان هابز جلب توجه می‌کرد. همین قضیه در جامعه ما نیز صادق است. چنان‌که درمی‌یابم، فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی، بنیاد و بستر اصلاحات و توسعه سیاسی و اقتصادی است.

دشواریِ کنترل یک کشور پس از انقلاب و ایجاد یک قانون اساسی دموکراتیک و عمل به آن، اگر از انقلاب کردن فراتر نباشد، فروتر نیست. دموکراسی را نمی‌توان با سرنیزه به سایر کشورها هدیه کرد. آن هم کشوری که علاوه بر مشکلات اقتصادی، عامه‌ی مردم با مشکلات فرهنگی و اجتماعی دست به گریبان هستند. اهدای دموکراسی به کشورهایی که اکثریت مردم با مفاهیم دنیای جدید آشنایی ندارند، هم‌چون عضو پیوند‌شده‌ای است که بدن آن را پس می‌زند. طبعاً اگر پیش از تغییر رژیم در کشورهای عراق و مصر، مردم تساهل و تسامح را تجربه کرده بودند و فعّالان سیاسی و اجتماعی در نهادینه کردنِ فرهنگِ هم‌زیستیِ مسالمت‌آمیز کوشیده بودند، اکنون، پس از تغییر رژیم، با مشکلات کمتری روبرو می‌شدند.

طبعاً هیچ بهانه‌ای نمی‌تواند «حقوقِ طبیعی» مردم را نفی کند. این حقوق را کسی نداده که بتواند بازستاند. مراد من از توضیحات بالا، عدم تلاش برای رسیدن به دموکراسی نیست، بلکه داشتن چشم‌انداز و برنامه برای دوره‌ی پس از هر تغییر است.

انصاف در نقد

بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ - (۲ دیدگاه)

گاهی پرسیده می‌شود که چرا منتقدان در کنار نقد‌ها و ضعف‌ها، به نقاط قوت نمی‌پردازند و از افراد مختلف به سبب توفیقاتشان در سیاست، اجتماع و… تمجید نمی‌کنند. سعی می‌کنم در این نوشته، به پاسخ این پرسش و برخی پرسش‌های مشابه، بپردازم.

اوّل: باید به این نکته مهم توجه کنیم که آیا نقد منصفانه بوده یا خیر. اگر نقد منصفانه باشد، که خودکار این نقد در دایره‌ی انصاف و اخلاق است و قصوری پیش نیامده که با تعریف و تمجید و یا با عذرخواهی بخواهیم برطرفش کنیم.

دوّم: در شرایطی که غالب دستگاه‌های تبلیغاتی با بودجه بیت‌المالی که از آن همه‌ی مردم ایران است، بیشتر توجّه خود را معطوف تبلیغات می‌کنند، چه ضرورتی دارد تا منتقدان وقتشان را صرف این کارها کنند. همین‌که با عمل نیک، منصفانه مسائل کشور را نقد کنند، خود کفایت می‌کند.

سوّم: نقد حاکمیت و یا دولت، الزاماً بدین معنا نیست که منتقدان عمل‌کرد سایر دولت‌ها در زمینه‌های مختلف را تایید می‌کنند. منتقدان دل‌سوز، به دنبال رفع کاستی‌ها و بهبود اوضاع کشور هستند. چه بسا که بسیاری از منتقدان، نسبت به عمل‌کرد دولت‌های خارجی در قبال شهروندانشان، محیط زیست و سایر کشورها معترض هستند امّا بررسی، واکاوری و تلاش برای اصلاح مسائل درون کشور را در اولویت خود قرار داده‌اند.

چهارم: باید بین منتقد، مخالف و معاند تمایز قائل شد. بدخواهان و قدرت‌طلبان همیشه با استدلالات مغالطه‌آمیز، منتقدان را معاند و… جلوه می‌دهند و با بی‌انصافی، نقدهای دلسوزانه را “سیاه‌نمایی” می‌نمایانند تا بتوانند از هرگونه نقدی جلوگیری کنند.

پنجم: اگر معتقدیم که در جایی بی‌انصافی و بی‌اخلاقی صورت گرفته، راه‌کار و شیوه‌ی برخورد با آن، بی‌انصافی و بی‌اخلاقی نیست. چرا که در این صورت، تفاوتی (جز تقدّم و تاخّر) بین دو نفر وجود نخواهد داشت و هر دو مرتکب بی‌انصافی شده‌اند.

ششم: بسیاری از دین‌پژوهان معتقدند که یکی از اصول اخلاقی که بین ادیان و مذاهب مختلف مشترک است، این است که:

با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند.

هندوانه‌ها را دور بیندازیم.

بهمن ۷ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ - (۹ دیدگاه)

وقتی آدمی عادت کند که دائماً مورد تمجید و ستایش قرار بگیرد، هنگامه‌ی زوالش فرا رسیده است. وقتی چنین عادتی میان آدمیان شیوع پیدا کند، جامعه نیز  به انحطاط خواهد رفت. چرا باید افراد را متّصف به صفاتی کنیم که شایسته‌ی آن نیستند؟ وقتی بزرگان را بیش از بزرگی‌شان بزرگ کنیم و از آن‌ها اسطوره‌های خیالی بسازیم، با هویدا شدن حقیقت، چیزی جز سرخوردگی در پی نخواهد داشت. وقتی در مورد تاریخ کشورمان، دروغ‌های زیبایی را سرِ هم کنیم، چه چیزی نصیب ما می‌شود؟ وقتی خودمان هیچ تلاشی برای رسیدن به آرمان‌های‌ خود نکنیم، این‌که نیاکان ما چگونه بوده‌اند، ما را چه سود؟
بهتر است کمی واقع‌بین باشیم و شنیدن حقیقت‌های تلخ را به دروغ‌های زیبا ترجیح دهیم.

مادامی که وجود یک بیماری اجتماعی را نپذیریم، قدمی در رفع آن برداشته نخواهد شد. وقتی وجود فساد اداری و بسیاری از مشکلات دیگر را منکر شویم و زیر بغل مسئولان و… هندوانه بگذاریم، وضعیت تغییری نخواهد کرد.

گاهی تلاش‌های کوچکی که در یک زمینه خاص صورت می‌گیرد، چنان بزرگ‌نمایی می‌شود که گویی نمایانگر وضعیت کل جامعه است. امّا این‌ها مشتی نیستند که نمونه خروار باشند.
وقتی هندوانه‌های بزرگی را زیر بغل ملّت بگذاریم و کسی جرئت نکند که بگوید ملّت ما اهل مطالعه نیست، وضعیت همین است.

مردم ایران در طول قرن‌های گذشته، فرهنگ‌های محتلفی را تجربه کرده‌اند. فرهنگ ایرانی در طول قرن‌ها شکل گرفته است و پس از نفوذ اسلام در ایران، مردم، فرهنگ اسلامی نیز در کنار فرهنگ ایرانی پذیرفتند. ایرانیان بر خلاف مصری‌ها که پس از گسترش اسلام زبان‌شان به عربی تغییر یافت، زبان پارسی خود را حفظ کردند. اگرچه در دوران طلایی اسلام (قرن ۸ تا ۱۳ میلادی)، زبان عربی در بین دانشمندان یک زبان پذیرفته‌شده بود و بسیاری از کتاب‌ها به زبان عربی نگاشته شد، امّا مردم ایران هم‌چنان به زبان پارسی سخن می‌گفتند و آیین باستانی خود را فراموش نکردند.

کشور ایران در طول قرن‌ها دست‌خوش ناملایمات بسیاری بود و هم‌چنان این دو فرهنگ در کنار یک‌دیگر بودند تا این‌که عدّه‌ای از بازرگانان و درباریان در زمان شاهان قاجار، سفرهایی را به کشورهای غربی کردند. این سفرها نقطه آغاز آشنایی ایرانیان با یک فرهنگ جدید بود. پس از این، کتاب‌های بسیاری به فارسی ترجمه شد و ایرانیان از دستاوردهای مدرن غرب تا حدودی بهره‌مند شدند. گروهی از ایرانیان (مثل برخی از روشن‌فکران مشروطه) هنگامی که با تمدن مدرن غرب آشنا شدند و وضعیت استبداد داخلی و استعمار خارجی را دیدند، از این وضعیت سرخورده شدند و پنداشتند که دلیل این عقب‌ماندگی، دین است. از طرفی طیف روحانیّت نیز به این گروه (افرادی هم‌چون میرزا ملکم خان و طالبوف) سوء ظن داشت. نطفه‌ی تقابل قشر روشن‌فکر و مذهبی بسته شد…

پس از گذشت سال‌ها و زد و خوردهای فراوان و کشور را به حاشیه کشاندن، هیچ نصیبی عاید کسانی که در زدودن یکی از این سه فرهنگ تلاش کردند، نشد. اینان یا بر اساس فکر و ایدئولوژی خود و یا هم برای فریب افکار عمومی و همراه ساختن عده‌ّای، در مسیر زدودن یکی از این سه فرهنگ کوشیدند و موفّق هم نشدند. هم‌چنان که رضاخان نیز در این راه، توفیقی نیافت.

اگر به‌جای این همه تقابل و کشمکش، عده‌ّای در مسیر هم‌گرایی و برخورد مسالمت‌آمیز این سه فرهنگ کوشیده بودند، ایرانیان هرگز شکست تلخ جنبش مشروطه را تجربه نمی‌کردند. ایران ما کشوری است که سنت در آن نقش کلیدی دارد. مهم‌ترین عنصر این سنت، «مذهب» است. طبیعتاً عامه‌ی مردم از هیچ جریان ضددینی حمایت نخواهند کرد. همان‌گونه تقابل حماقت‌وار با فرهنگ غربی نیز نخواهند پذیرفت. راهی که تجربه‌های تلخ تاریخ به ما نشان می‌دهد این است که به دور از تعصب و بر اساس خِرَد رفتار کنیم. این موضوع هم با فرهنگ ایرانی و غربی سازگار است و هم با فرهنگ اسلامی. چرا که پیامبر اسلام نیز فرموده‌اند: «اگر حدیثی از من برای شما نقل شد که با قرآن و عقل انطباق نداشت، آن را به سینه‌ی دیوار بزنید.»

وبلاگستان فارسی

آذر ۱۶ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ - (۵ دیدگاه)

نویسنده مهمان: فریده کلهر

بسیاری از مردم فکر می‌کنند که نوشتن فقط کار نویسنده‌هاست و به نوعی باید به صورت حرفه‌ای انجام شود. متاسفانه این باور باعث شده است بسیاری از مردم در طول عمرشان به غیر از دوران تحصیل هیچ وقت قلم در دست نگیرند و از نوشتن فراری باشند. بچه‌ها در مدرسه خواندن و نوشتن را می‌آموزند اما قادر به ارائه نوشته‌ای خوب نیستند. حتی در سطح‌های بالاتر دانشجویان پایان نامه‌های خود را به مراکزی که آگهی زده‌اند می‌دهند و در واقع نوشتن را به آنها می‌سپارند.

اولین فایده بزرگ و ارزشمند نوشتن سبک شدن ذهن از افکار سنگین و کاذبی است که در طول زمان در وجود ما شکل گرفته و هیچ راهی برای تخلیه آن جز بر روی کاغذ آوردنش نیست. در حقیقت یکی از خروجی‌های ذهن به جز بازگو کردن افکار برای دیگران، نوشتن همان افکار و ذهنیات روی کاغذ است. با نوشتن، مشکلات ذهنی ما شکل عینی به خود می‌گیرند و ساده‌تر می‌شوند و ما می‌توانیم درک بهتری از مسائل ذهنیمان داشته باشیم. شناسایی دقیق مشکلات همان قدم اول برای حل آن‌هاست. کمترین فایده نوشتن کمک به حل مشکلات ذهنی افراد و بهبود زندگی فردی شخص است.

نویسندگی از مطالعه شروع می‌شود. تا وقتی مواد اولیه‌ای برای اندیشیدن وجود نداشته باشد راهی برای تولید فکر و در نتیجه نویسندگی باقی نمی‌ماند. زمانی هم که نوشته‌ای منتشر می‌شود گفتگو آغاز می‌شود و دیگران می‌توانند بخوانند و نقد کنند. جامعه‌ای که تولید نوشتن آن بیش‌تر است، یعنی بیش‌تر اندیشیده و خودش را توسعه داده است.

وبلاگ‌نویسی امکان نوشتن را بری عموم مردم فراهم آورد و نویسندگی را از حیطه نویسندگان و روزنامه‌نگاران و سایر مشاغلی که با نوشتن سروکار دارند خارج کرد و به عموم مردم جرات بیان و اظهار نظر و نقد داد. وبلاگ نویسی به صورت روزمره‌نویسی، بیان خاطرات، احساسات شخصی و مشغولیت‌های زندگی فردی به نوعی بیان خویشتن است و به رفع تنش‌ها و کنار آمدن با آن‌ها و سلامت ذهنی افراد کمک می‌کند.

وبلاگ نویسانی هم که از دغدغه‌های فردی گذشته‌اند و موضوعات جمعی را بیان می‌کنند، به صورت رسانه‌ای غیر‌رسمی عمل کنند. فضای مجازی در دسترس‌ترین مکان برای مشارکت اجتماعی ایرانیان است. به همین دلیل است که وبلاگ نویسی فارسی هرگز از جریانات سیاسی و اجتماعی روز ایران جدا نبوده است. هر وبلاگ ایرانی جایگاهیست برای نخبگان جامعه که در آن در مسائل مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نظرات خودشان را بازتاب دهند؛ نظراتی که شاید در رسانه‌های رسمی کمتر دیده و شنیده شود. وبلاگ نویسی در جامعه ایرانی قدم کوچکی است که به رشد فردی و توسعه اجتماعی کمک می‌کند. البته این فعالیت‌های مجازی هرگز جایگزین فعالیت‌های رسمی نخواهند بود و یک نوشته در فضای مجازی شاید نتوان تاثیر مقاله‌ای که در مجله‌ای منتشر شده است را داشته باشد. چرا که حلقه خوانندگان وبلاگ‌ها معمولا فراتر از وبلاگ‌نویس‌ها نخواهد رفت.

در فضای وبلاگ‌نویسی فارسی دو اتفاق افتاد که به بدنه وبلاگ‌نویسی آسیبی جدی وارد کرد. ضربه اول فیلتر شدن تعدادی از وبلاگ‌های منتقد سیاسی و اجتماعی و به دنبال آن فیلتر شدن تعدادی از سرویس‌دهنده‌های وبلاگ بود که باعث کم رونق شدن این فضا شد. فیلترینگ گسترده تحمیل شده بر فضای وبلاگ‌نویسی اولین ضربه را بر فضای فعال وبلاگ‌نویسی فارسی وارد کرد.

رشد روز افزون شبکه های اجتماعی و تمایل بسیاری از وبلاگ‌نویسان به شبکه‌های اجتماعی به دلیل امکانات بیشتر برای ارتباط با مخاطب و فضای سرگرم‌کننده شبکه‌های مجازی باعث مهاجرت تعداد بیشتری از وبلاگنویسان به شبکه‌های اجتماعی شد. نمی‌توان بخش موثر ارتباط با مخاطبان و همینطور ارتباط خود وبلاگ‌نویسان با یکدیگر را در شبکه‌های اجتماعی نادیده گرفت. اما ساخت شبکه‌های اجتماعی به گونه‌ای است که مخاطب را از خواندن مطالب مهم و جدی باز می‌دارد. به این ترتیب بسیاری از وبلاگ نویسان برای حفظ مخاطبان خود به کوتاه‌نویسی روی آوردند و سبک جدیدی از کوتاه‌نویسی که با فضای شبکه‌های اجتماعی هم‌خوان بود، به وجود آمد.

این دو ضربه اساسی روند رو به جلوی وبلاگ نویسی فارسی را کند کرد، اما هنوز هم وبلاگ‌نویسان بسیاری با اینکه با شبکه‌های اجتماعی همراه شده‌اند به نوشتن ادامه می‌دهند و توانسته‌اند رونق فضای وبلاگ‌نویسی را حفظ کنند. با این حال این فضا هم مانند امکانات دیگر اینترنت تنها یک ابزار است که می‌تواند بخش کوچکی از تعاملات نخبگان اجتماعی جامعه ایرانی را فراهم کند و نه بیشتر.

نویسنده مهمان: فریده کلهر

همشهری جوان، یکی از محبوب‌ترین مجله‌های جوان پسندی است که در طول سال‌های فعالیتش نتوانسته است رقیبی جدی پیدا کند. این مجله که یکی از نشریه‌های جانبی موسسه همشهری است، از زمستان هشتاد و سه تا کنون به صورت هفتگی منتشر می‌شود و به موضوعات فرهنگی و هنری و جوانان می‌پردازد. این مجله شامل قسمت‌هایی از جمله یادداشت، گزارش، سبک زندگی، سینما و تلویزیون، موسیقی، ادبیات و کتاب، ورزش، جهان، روزها، بازها، موفقیت و صفحه آخر است.

اگر در سال‌های اخیر از «نمایشگاه مطبوعات» بازدید کرده باشید، غرفه «همشهری جوان» و سیل مشتاقانی که برای دیدن نویسندگان محبوبشان جلوی غرفه تجمع کرده‌اند، حتماً توجهتان را جلب کرده است. جایی که هر کدام از خواننده‌ها با ذوق و شوق از نویسندگان مجله امضا می‌گیرند. اولین جرقه‌های تمایل پیدا کردن به نوشتن در من با خواندن همشهری جوان زده شد. یادداشت‌های دست‌اندرکاران مجله در صفحات آغازین با تصویر کوچک نویسنده بالای ستون هر یادداشت، مهم‌ترین تأثیر را روی من گذاشته بود. حرف‌های بی‌پرده و خودمانی یادداشت‎ها که ساده بود و از جنس همان حرف‌هایی که دغدغه خیلی‌ها مثل من بود، تا مدت‌ها من را به فکر فرو می‌برد. همیشه دلم می‌خواست اگر موقعیتی پیدا شد، جایی از همشهری جوان بنویسم. نمایشگاه مطبوعات امسال بهانه‌ای شد برای اینکه بار دیگر به سراغ این مجله محبوب بروم و به صورت اجمالی مؤلفه‌هایی را که باعث شده این مجله بدون رقیب بماند بررسی کنم.

مجله همشهری جوان

در درجه اول همشهری جوان مجله‌ای است برای خواننده‌ای که علاقه دارد مطالب عمیق را دنبال کند، اما در عین حال نه آن‌قدر پیچیده و تخصصی که فهمش برایش مشکل باشد. همین رمز موفقیت همشهری جوان است. مجله در عین حال که پاپ است و جوان پسند از سطحی‌نگری به دور است. همین میانه روی آن را در خط مشی‌ای قرار داده است که در عین حال که از مجله‌های تخصصی که فقط در یک زمینه کار می‌کنند، جدا شده از محدوده مجله‌های بی‌کیفیت و زرد نیز جدا است. همشهری جوان پاتوقی است برای جوانی که نمی‌خواهد تک‌بعدی باشد. جوانی که می‌خواهد از دنیای تازه‌های کتاب و ادبیات بداند و دوست دارد به دنیای ورزش هم نیم‌نگاهی داشته باشد. جوانی که می‌خواهد از دنیای آی‌تی سر دربیاورد و در عین حال به تاریخ و جهان سیاست هم ناخنکی بزند و سعی می‌کند سبک زندگیش را ارتقا دهد. در این میان سرگرم کننده بودن مطالب که مختص دوره جوانی است، فراموش نمی‌شود.

همشهری جوان به بهانه‌های مختلف سراغ موضوعات مختلف می‌رود و برای آن‌ها پرونده تشکیل می‌دهد! موضوع یک پرونده می‌تواند یک مسأله اجتماعی مثل مد شدن نوعی پوشش یا بهانه‌ای برای یک روز خاص در تقویم، سالگرد یک واقعه، فراگیر شدن خواندن کتاب‌های یک نویسنده و یا داغ شدن تب یک سریال باشد. یکی از پرونده‌های خوب هشهری جوان هم چند شماره پیش با موضوع «عاشقانه‌های معدود سینمای ایران»، به بهانه آمدن فیلم «پرسه در مه» به شبکه نمایش خانگی، کار شده بود.

همشهری جوان در پرداختن به موضوعات جنجالی و نزدیک شدن به خط قرمزها نیز خوب عمل کرده است تا جایی که گاهی مانند شماره «عاشقی هر کی هر کی شد» حتی امکان منع انتشار مجله هم وجود داشته است. همشهری جوان همیشه از زاویه‌ای متفاوت به قضایا نگاه می‌کند و همین برگ برنده مجله محسوب می‌شود. برگ برنده‌ای که باعث می‌شود حتی اگر یک هفته هم از زمان انتشار خبری گذشته باشد و سوژه به اصطلاح داغی خودش را از دست داده باشد و سوخته باشد، برای خوانندگان مجله جذابیت داشته باشد. شاید سال ها بعد زمانی فرابرسد که در دایره اصطلاحات ادبیات فارسی، اصطلاح «نگاه همشهری جوانی» مترادف باشد با نگاه خلاقانه.

طرح جلدهای خلاقانه و جذاب مجله مثل ویترینی خوب از محتویات خوب عمل می‌کند. طرح‌هایی که مانند شماره طرح جلد «ترحیم علی دایی» آن شماره را تبدیل به پرفروش‌ترین شماره مجله کرد. همشهری جوان بارها دوز نوستالژیک بودن دهه شصتی‌ها را بالا برده است. شماره‌های مخصوص کارتون‌های دوران بچگی یا اصطلاحات دوران مدرسه ما نمونه‌های این مورد است.

همشهری جوان برای ما رفیقی بوده است که وقتی ورقش زدیم، بارها با خودمان گفتیم چه قدر خوب که همیشه هست و به دام تکرار نیافتاده است. سال‌ها بعد، وقتی که متولدین دهه شصت به دوره کهن‌سالی می‌رسند، ویژه نامه‌های خوب عید مجله، شماره ویژه «راز یانگوم» و داستان‌ همیشگی «احسان‌های» مجله حس‌های خوب نوستالژی را در آن‌ها زنده خواهد کرد.

مفهوم آزادی چه بود؟

آبان ۹ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ | سیاست - (۱۰ دیدگاه)

وقتی به مستندات و وقایعِ انقلاب جمهوری اسلامی ایران می‌نگرم، ارائه برخی دیدگاه‌ها و شعارها توجه من را به خود جلب می‌کند. یکی از این شعارها، «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بود که بارها در تلویزیون دیده‌ایم که عده‌ای از مردم این شعار را سر می‌دهند. سر دادن این شعار نشان می‌دهد که یکی از خواسته‌های اساسی مردم در زمان شاه، «آزادی» بوده است. همین آزادی بوده که به خاطر آن، علیه رژیم شاه قیام و انقلاب کردند. حال سوال این است که مگر مردم آزادی نداشتند که آن را به عنوان یکی از خواسته‌های اصلی‌شان مطرح می‌کردند؟

تا آن‌جا که من اطلاع دارم، در زمان شاه، کسی مانع از رفتن مردم به مسجد و یا حوزه‌ی علمیه نمی‌شد. اتفاقاً طبق قانون زمان شاه، مراجع تقلید از مصونیت سیاسی هم برخوردار بودند (+). هم شراب خوردن آزاد بود و هم مسجد رفتن. در دوره‌ی پهلوی، در حوزه‌ی موسیقی، سینما و کتاب محدودیت خاصی نبوده مگر این‌که فعالیت سیاسی علیه حکوت شاهنشاهی می‌‌شد.

این مقدمه را ننوشتم که بگویم در زمان شاه، مردم آزاد بوده‌اند؛ این‌ها را نوشتم که بگویم که وقتی مردم شعار آزادی سر می‌دادند، منظورشان اصلی‌شان آزادی‌ مذهب، دین و یا آزادی در حوزه‌های هنری نبوده است؛ اگر مردم مرادشان از آزادی، آزادی در زمینه‌های موسیقی، رقص و… بود، این موارد با حکومت شاهنشاهی بهتر سازگار بود تا با جمهوری اسلامی. هدف اصلی مردم از مطرح کردن «آزادی» به عنوان یکی از شعار‌های محوری، «آزادی سیاسی» بوده است.

آزادی سیاسی که در سایه‌ی آن قدرت در دست یک گروه خاصی متمرکز نباشد و مردم به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر عمل‌کرد مسئولین نظارت داشته باشند. احزاب مختلف بتوانند در چارچوب قانون، فعالیت کنند و بتوانند مسئولان را نقد کنند. هر کسی که مسئولیتی دارد مورد پرسش واقع شود و مردم از عواقب نقد کردن هراسی نداشته باشند. انتخابات، آزاد و شفاف برگزار شود و نمایندگان مردم قدرت اعمال نظرات خود را در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی داشته باشند و قانون برای همه‌ی افراد یکسان اجرا گردد. دادگاه‌ها بی‌طرف و عادلانه برپا شود و در نهایت مردم بتوانند صدای خود را به گوش حاکمیت برسانند و نظرات آنان اعمال شود.

همانند بسیاری، در پاره‌ای مسائل با روشن‌فکران، نواندیشان و یا دگراندیشان دینی، هم نظر و در پاره‌ای دیگر، اختلاف نظر دارم. همانند آنان، به اختلاف نظرها، به دیده‌ی احترام می‌نگرم. آزاداندیشی، نواندیشی و یا دگراندیشی امر جدیدی نیست. در هر زمانی، عده‌ای بوده‌اند که دیدگاه‌هایشان با عموم مردم متفاوت بوده است. اصولاً همین نپذیرفتن و تردید در اندیشه‌ها و دیدگاه‌های گذشتگان، توام با استفاده از فکر و اندیشه آنان، سبب تحولات و انقلاب‌های اجتماعی، به رهبری مصلحان اجتماعی بوده است.

از طرح مباحثی که سال‌ها در مورد آن سخن تازه‌ای نگفته شده است یا این‌که صداهای دگراندشان چنان ضعیف بوده که با نگفتن فرقی نداشته، توسط دگراندیشان یا نواندیشان، استقبال می‌کنم. وقتی در یک جامعه صداهای مختلف شنیده شود، مردم بهتر می‌توانند انتخاب کنند. تا آن‌جا که در مورد کردار و رفتار پیشوایان اسلام مطالعه کرده‌ام، هرگز ندیده‌ام که آن‌ها با افرادی که صرفاً از نظر فکری با آن‌ها مخالف هستند، برخوردی قهرآمیز کرده‌ باشند. آن‌ها اول با کردار و سپس با ارائه دیدگاه‌هایشان  مردم را مجذوب دین می‌کردند. گذر زمان نیز در تغییر و تحولات در دستورات دین، نقش داشته است.

از دید من، دگراندیشان دینی با چند مشکل اساسی روبرو هستند. اول این‌که رسانه‌‌های دولتی که نقش محوری در اطلاع‌رسانی عمومی دارند، در اختیار آنان قرار نمی‌گیرد و مجبورند از طریق رسانه‌های خارج از کشور که وابسته به دولت‌هایی است که حداقل در وضعیت کنونی سیاست‌هایشان علیه دولت و ملت ایران است، صدای خود را به گوش مردم برسانند. همین موضوع، سبب می‌شود که برخی دین‌داران با سوء ظن، به دیدگاه‌های آنان بنگرند.

مشکل دوم، نگاه سنتی نسبت به دیدگاه‌های آنان و تکفیر و تهدید آنان است. گرچه استفاده از عبارت «سنتی» را در این‌جا درست نمی‌دانم امّا به طور واضح، جناح محافظه‌کار در کشور، تحمل شنیدن اعتراض و صدای آنان را ندارد. همین موضوع سبب خودسانسوری میان عده‌ای می‌شود که حاضر به دادن هزینه در مقابل ابراز عقاید و دیدگاه‌هایشان نیستند؛ چرا که می‌دانند هزینه‌ی سنگین آن، بسیار بیشتر از تاثیرگذاری آنان بر اجتماع است.

چالش دیگر روشن‌فکران یا همان دگراندیشان امروز، این است که تناقضاتی در برخی از دیدگاه‌های آنان وجود دارد که رفع‌شدنی نیست و به نظر می‌رسد که باید از نو طرحِ اندیشه کنند. اگر بخواهم خلاصه‌وار به آن اشاره کنم باید بگویم که برخی از روشن‌فکران دینی به دنبال این هستند که نه سیخ بسوزد و نه کباب، در بیان دیدگاه‌هایشان مصلح‌اندیشی می‌کنند چون نگران به نظر می‌رسند که ممکن است بعد ناگفته و یا کمتر گفته‌شده‌ی دیدگاه‌هایشان، تاثیر منفی بر استقبال عمومی از اندیشه‌های محوری آنان داشته باشد. هم‌چنین آن‌جا که اخلاق و حقوق انسان‌ها با یکدیگر تقابل دارند، عملاً دیده‌ام که بسیاری از نواندیشان دینی حرفی برای گفتن ندارند و سکوت را ترجیح می‌دهند و یا این‌که موضوع را چنان در لفافه می‌پیچند که هسته کلام از آن در نخواهد آمد. حداقل الآن قصد پرداختن به این تناقضات ندارم و نوشتن پیرامون این موضوع را به زمانی دیگر موکول می‌کنم.

دو روز پیش، یکم آبان ۱۳۹۱، احمد قابل، نواندیش دینی درگذشت. درگذشت این بزرگوار را تسلیت عرض می‌کنم.

نویسنده مهمان: فریده کلهر

دخترک مرتب گریه می‌کرد و دست‌های کوچکش را عقب می‌کشید و به معلم التماس می‌کرد که با خط کش او را نزند. صدای دختر هنوز هم در گوشم هست و صدای بی‌رحمی معلم که فریاد می‌کشید دستت را جمع نکن. کلاس اول بودم و معلم، هم کلاسی‌ام را که در املا نمره پایینی گرفته بود پیش چشم همه به باد تنبیه گرفته بود. اصلاً کار همیشگی‌اش بود. به بهانه‌های مختلف بچه‌ها را تنبیه می‌کرد. یا تهدید می‌کرد که اجازه نمی‌دهد به خانه برگردیم. یادم نمی‌آید هیچ زمانی پدر یا مادری از این شیوه شکایتی کرده باشد. شاید همه این را حق طبیعی معلم برای تربیت دانش‌آموز می‌دانستند.

چند سال بعد که پسر یکی از آشناهایمان شده بود شاگرد همان معلم، از مادر شنیدم که خانم معلم توصیه کرده بود که بچه‌هایتان را تنبیه بدنی نکنید! آن‌ها را در درس خواندن تشویق کنید. از ما که گذشته بود و مورد انواع بی مهری‌ها و تنبیه‌ها قرار گرفته بودیم اما خوشحال بودم که معلم سر عقل آمده بود و این شیوه اشتباه را کنار گذاشته بود و بچه های بی‌گناه بیشتری تنبیه بدنی نمی‌شدند.

در سیستم آموزشی دوران تحصیل ما اصلاً بنا بر تشویق نبود. برعکس تنبیه و توهین به کودکان امری عادی به شمار می‌رفت. حتی معلم‌هایی بودند که دانش آموزان را به صورت گروهی تحقیر می‌کردند و کل یک کلاس را به خاطر اینکه در امتحان درسی نمرات خوبی نگرفته بودند زیر سؤال می‌بردند. بارها پیش می‌آمد که به خاطر درس نخواندن یا نمره پایین‌تر احساس ترس و عذاب وجدان وجودمان را فرا می‌گرفت. به جای آن کارت‌های صد آفرین و نمره‌های بیست هم، هیچ‌وقت تشویقی واقعی در کار نبود که باور ما به خودمان را تقویت کرده باشد. خیلی‌ها حتی به دلیل ضعیف بودن در درسی به بی‌استعدادی متهم می‌شدند و همین باعث می‌شد تصویری نادرست از خودشان در ذهن بسازند؛ تصویری که تا آخر عمر با آن‌ها همراه می‌شد و به صورت مستقیم اعتماد به نفسشان را زیر سؤال می‌برد.

شاید معلم‌ها به تأثیر عملکرد خودشان روی زندگی آینده کودکان واقف نبودند. شاید نمی‌دانستند همان قدر که یک معلم خوب می‌توانست زندگی کودکی را در مسیری درست هدایت کند، به همان اندازه می‌توانست در به بیراهه رفتن کودکی تأثیرگذار باشد. در چنین فضایی بود که مدرسه نه تنها خانه دوم ما نبود، بلکه فضایی می‌شد که به خاطر نمره‌ای بی‌ارزش دروغ گفتن را یاد می‌گرفتیم و از ترس تنبیه شدن توجیه کردن را می‌آموختیم.

مدرسه فضایی می‌شد که در آن نه تنها احساس امنیت نمی‌کردیم، بلکه هر لحظه در فکر این بودیم که هرچه زودتر زنگ آخر از راه برسد و به خانه برگردیم. از بودن در مدرسه لذت نمی‌بردیم. به ناچار باید ساعت‌های طولانی و متمادی را در کلاس پشت نیمکت‌ها می‌نشستیم و به حرف‌های معلم گوش می‌کردیم. مدرسه جای پرسش و پاسخ نبود. سؤالات از کلیشه‌های معمول فراتر نمی‌رفت. بنابراین دلیلی برای کشف و ابتکار و مراجعه به کتاب‌های دیگر وجود نداشت. ترس از درس پرسیدن معلم قوه خلاقیت را از بچه‌ها می‌گرفت.

خدا می‌داند چه قدر از استعدادها با این شیوه اشتباه تباه شد، اما به مرور زمان و در سال‌های بعد این شیوه اشتباه کم‌کم اصلاح شد. شیوه‌های تنبیهی جای خود را به شیوه‌های تشویقی دادند. قانون منع تنبیه بدنی دانش آموزان تصویب شد و هر گونه تنبیه بدنی، اهانت و تعیین تکالیف درسی به منظور تنبیه دانش‌آموزان ممنوع اعلام شد. والدین آموختند که اگر فرزندشان تنبیه بدنی شود می‌توانند شکایت کنند.

امروز ظاهراً آن شیوه رایج تنبیه بدنی در مدارس شیوه‌ای منسوخ شده است، اگرچه خبرهای ناخوشایندی که گهگاه از بعضی تنبیه‌ها و توهین‌ها به دانش‌آموزان به گوش می‌رسد این تردید را برای من بر جای گذاشته است که آیا بعد از گذشت سال‌ها و آموزش دیدن معلمان و والدین، آن شیوه تربیتی اشتباه کاملاً کنار گذاشته شده است؟ آیا امروز کودکان ما از بودن در مدرسه احساس امنیت می‌کنند؟ آیا ساعت‌هایی که در کلاس همراه دوستانشان آموزش می‌بینند بعدها به بهترین خاطرات دوران زندگیشان تبدیل خواهد شد؟