در این عصر فن‌آوری اطلاعات، کمابیش همه‌ی  به نوعی بیمار شده‌ایم. بیمارِ فن‌آوری، بیمارِ لپتاپ، موبایل، گجت‌‌های گوناگون و… گذراندن یک روز به دور از اینترنت و موبایل برایمان سخت شده است. بیش از آن‌چه که بایسته است، در این فضا حَل شده‌ایم. گاهی هم، چشم‌ و هم‌چشمی‌ها و وسواس‌های مدرن باعث می‌شود وسایلی را بخیرم که واقعاً که از سطح نیازهایمان بسیار فراتر هستند و شاید تا آخرین لحظات استفاده از آن، از بسیاری از امکانات گجت‌مان بی‌خبر باشیم.

چنان تحت تاثیر تبلیغات قرار گرفته‌ایم که خودمان هم از نیازهایمان بی‌اطلاع هستیم. همین تبلیغات ماهواره‌ای، اینترنتی و… نیازهای کاذبی را در ما بوجود می‌آورد که از نیازهای فکری و جسمی‌مان بازمی‌مانیم. یک بار پولمان را صرف خوراکی‌های مضر می‌کنیم و مدتی بعد، به فکر خریدن کمربند لاغری هستیم!

از نوشته‌های مفید کمتر استقبال می‌کنیم و بیشتر وقتمان را با مطالعه‌ی غیرهدفمند و نوشته‌های سطحی می‌گذرانیم. دنبال هندوانه‌ای می‌گردیم که زیر بغلمان را با شعارهای توخالی پُر کنیم و بگوییم که ما ملتی چنین و چنان هستیم. جامعه‌ای مصرف‌زده شده‌ایم. هویت خود را فراموش کرده‌ایم و به دنبال نسخه‌ی بیمارانی می‌گردیم که خود برای مداوای بیماری‌شان به این سو و آن سو سرگردان‌ هستند. به جایی که علت مشکلات را اول در درون خودمان جست‌وجو کنیم، به دنبال عامل خارجی می‌گردیم. مولوی در این زمینه در دیوان شمس می‌گوید:

ای نسخه نامه الهی که توئی                              وی آینه جمال شاهی که توئی

بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست                     از خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

ارتباط دین و اخلاق

مرداد ۲۹ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ - (۷ دیدگاه)

همین پست را بهانه می‌کنم تا فرا رسیدن عید سعید فطر را به دوستان عزیز تبریک عرض کنم.

ابتدای این نوشته لازم می‌دانم اشاره کنم که این نوشته، دلیلی مبنی بر نتیجه گرفتن به رعایت و یا عدم رعایت اخلاق در زندگی فردی و یا اجتماعی من نیست. بهتر است بدون توجه به نویسنده این مطلب، آن را بخوانید و نقد و نظر خود را بیان کنید.

نمی‌خواهم در مورد گذشته صحبت کنم. گذشته فقط برای آموختن است. ادعا نمی‌کنم که اخلاق در جامعه‌ی ما، به سمت بهتر و یا بدتر شدن حرکت کرده است. ادعا نمی‌کنم که اخلاق به فراموشی سپرده شده است اما معتقدم که وضعیت اخلاقی جامعه اصلا قابل قبول نیست. با هر تفکری که هستیم باید مسائل اخلاقی را به عنوان مبنایی برای ارتباطمان با هم در نظر بگیریم.

نقش دین در اخلاق:
حتی اگر فرض کنیم دینی از طرف خدا وجود نداشته باشد و تمام ادیان توهمی بیش نبوده‌اند، حداقل مزیتی که «دین» دارد این است که بسیاری از مسائل اخلاقی را به عنوان «واجبات» و بسیاری از مسائل غیر اخلاقی را به عنوان «محرمات» برای فرد در نظر گرفته است و این عمل، یک مکانیزم خودنظارتی را برای یک دین‌دار ایجاد می‌کند. البته این‌که فرد چگونه درکی از دین داشته باشد، یک بحث دیگری است که در این نوشته نمی‌خواهم به آن بپردازم. همان‌طور که دین‌دار بودن یک فرد نمی‌تواند دلیلی برای پایبندی وی به مسائل اخلاقی باشد، دین‌دار نبودن یک فرد نیز نمی‌تواند دلیلی برای عدم پایبندی وی به مسائل اخلاقی باشد.

اگر بخواهیم یک قدم جلوتر برویم، باید به این نکته اشاره کنم که زمانی انجام عبادات و مناسک دینی به ثمر می‌نشیند که در روابط اجتماعی خود را نشان دهد. به عبارتی، عبادات فردی زمانی ارزش بیشتری می‌یابد که رابطه «فرد» با «خدا» در روابط اجتماعی فرد که باز هم به نوعی با رابطه او با «خدا» گره خورده است، تاثیر بگذارد.

بهتر است هنگام قضاوت در مورد یک تفکر و اندیشه، اصول و مبانی آن اندیشه را مورد توجه قرار دهیم نه افرادی که پیرو آن اندیشه هستند. علاوه بر این، افرادی که برای محکوم کردنِ یک اندیشه، رادیکال‌ترین قرائت‌ها را مورد استناد قرار می‌دهند، بهتر است نیم‌نگاهی هم به سایر قرائت‌ها داشته باشند.

اصولا تغییراتی که در طبیعت رخ می دهد، جلوگیری از آن ها غیر ممکن است. یک فنر را در نظر بگیرید. آن را فشرده کنید. تا چه مدت می توانید این فنر را تحت فشار قرار دهید؟ قطعا زمانی که نیروی وارد بر این فنر، از بین برود، فنر مسیر آزاد خود را پیش خواهد گرفت و باز و آزاد خواهد شد.

شاید روزی بتوان وقوع سیل را با دقت زیاد پیش بینی کرد، اما هرگز نمی توان از وقوع آن جلوگیری کرد چون یک تغییر و خواست طبیعی است؛ این انسان ها هستند که نباید پوشش گیاهی و درختان را نابود کنند و در حاشیه رودخانه ها خانه بنا نکنند تا با سیل های پرخروش مواجه نشوند.

تغییرات در اجتماع هم همین تفسیر ترمودینامیکی را دارند. انسان ها امیالی فطری دارند که باید به آن ها پاسخ صحیح و درخور داده شود. در غیر این صورت در مسیر غلط حرکت خواهد کرد.

انسان امروز دیگر نمی تواند چشمانش را در مقابل حوادث پیرامونش ببندد و به آن ها نیندیشد. انسان امروز پاسخ سوالات و امیال بنیادینش را جستجو می کند و این یک مسیر طبیعی است که نمی توان از آن جلوگیری کرد. انسان امروز دیگر نمی تواند گزاره های مختلفی که از هر سو او را فرا گرفته اند، کورکورانه بپذیرد. طبیعتا گزاره هایی بیشتر پذیرفته می شوند که منطقی تر به نظر می رسند.

حال چگونه می توان بدون ارائه دلیل و برهانی روشن، یک انسان را وادار به پذیرش یک گزاره کرد؟ پر واضح است که در صورت اعمال فشار بدون اینکه برهانی ارائه شود و او قانع شود، آن فرد مثل فنری خواهد بود که یک انرژی درونی نهفته دارد که روزی آن انرژی را آزاد خواهد کرد.

اصطکاک بین سطح

اگر برهانی قاطع دارید، هیچ گاه نگران اصطکاک و  مواجه شدن با اندیشه های مخالف نباشید. طبعا اندیشه های ما زمانی پایدار و محکم می شوند که به اندازه کافی بین آن ها اصطکاک و برخورد مناسب رخ داده باشد. بدین مفهوم که اگر شما و دوستتان به اندازه کافی و با شیوه مناسب با هم بحث و تبادل نظر کرده باشید در نهایت به نتیجه ای می رسید که مقبول شماست و هر روز بر سر آن دعوا ندارید!

ای دوست، بیا برخیزیم

اسفند ۴ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ - (بدون دیدگاه)

شعری از آقای حمید مصدق برای شما انتخاب کردم که حرف دل ماست . حرفی از آگاهی اجتماعی و فرهنگ گرفته تا سیاست و دیانت و یا خیزش های علمی و اتحاد و همدلی

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آویزد

دشتها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور؟

سینه ام آینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم ، آه

با تو اکنون چه فراموشیها

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیهاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

برچسب‌ها: