ماهی سیاه کوچولو

شهریور ۲۵ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در کتاب - (یک دیدگاه)

زیاد در وادی داستان‌خوانی نیستم. آخرین داستانی که خوانده‌ام، کتاب «ماهی سیاه کوچولو» نوشته‌ی صمد بهرنگی است. در چند ماه اخیر فقط همین داستان و داستان «پاچه خیزک»، نوشته‌ی نویسنده‌ی بوشهری، صادق چوبک خوانده‌ام. ماهی سیاه کوچولو را خواندم چون چندین سال پیش، به یکی از دوستان قول داده بودم که این کتاب را بخوانم؛ خواستم که عهدی را نشکسته باشم. شاید بوشهری بودن صادق چوبک، در تمایل من به خواندن پاچه‌خیزک بی‌تاثیر نبوده باشد! قطعاً پیش‌فرض‌ها و پیش‌فهم‌های ذهنی ما، بی‌تاثیر نیستند. (مقدمه‌ای باشد برای باز شدن پای هرمنوتیک!) کتاب داستان ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگیهر دو داستان، کوتاه و دلنشین بود. قیاس این آثار، چندان ساده نیست اما دستِ‌ کمی از «قلعه‌ی حیوانات» اثر «جرج اُروِل» هم نداشتند. «پاچه خیزک»، مثل برخی داستان‌های صادق هدایت، رگه‌هایی از ناامیدی، خرافات و وضعیت نابسامان جامعه را نشان می‌دهد امّا «ماهی سیاه کوچولو» روایتی امیدوارانه دارد. این داستانِ کوتاه، حکایت‌گر جست‌وجو، تلاش، نپذیرفتن باورهای غیرعقلانی در جامعه و کشف حقیقت است. «ماهی سیاه کوچولو» که کتاب برگزیده کودک در سال ۱۳۴۷ هم شده، داستان کوتاه و مناسبی برای کودکان است.

می‌توانید «ماهی سیاه کوچولو» را در ویکی‌نبشته بخوانید.

ما آدم‌ها گاهی از داستان‌ها و یا تجربه‌ی رخداد خاصّی، تاثیر می‌پذیریم. از آن‌جا که خود تحت تاثیر این داستان و حکایت قرار گرفته‌ایم، فکر می‌کنیم که این داستان می‌تواند دیگران را نیز تحت چنین تاثیری قرار دهد؛ احتمالاً به همین دلیل، این داستان‌ها و یا تجربه‌هایمان را برای دیگران بازگو می‌کنیم. گاهی زیاد هم بازگو می‌کنیم! بخوانید یکی از این حکایات را:

غزالی از بزرگ‌ترین فقیهان تاریخ اسلام است (البته با رویکردی اشعری-گونه) که در فقه و کلام زبان‌زد بود. مجادلات کلامی غزالی بسیار خواندنی‌ است؛ چنان‌که گفته می‌شود در مناظره هیچ متکلّمی حریف او نبوده است. دست‌ِکم ۷۲ کتاب را به غزالی نسبت داده‌اند.  او که خود فلسفه را خوانده و آموخته بود، بر پرهیز از خردورزی و فلسفه تاکید داشت و فلسفه را مایه‌ی ضعف ایمان مسلمانان می‌دانست. دیدگاه‌های او پیرامون کارکرد فقه نیز خواندنی است؛ چنان‌که دست معتزله را از پشت می‌بندد!

در اواخر عمر، او بر سر مزار حضرت ابراهیم (ع) دو عهد با خداوند کرد؛ (دیده‌ام که برخی نوشته‌اند سه عهد) یکی از این عهدها این بود ‌که با دیگر متکلمان به هیچ مناظره‌ای وارد نشود.

پس از سالیان دراز، پیرِ فقه، کلام، جدل و مناظره، به خوبی آموخته بود که هدف از این مناظره‌ها بیش و پیش از آن‌که کشف حقیقت باشد، اثبات حقیقت است؛ پا گذاشتن به میدانی برای قبولاندن سخن خود به دیگران.


نمی‌خواهم مناظره و جدل را نفی یا شماتت کنم؛ اتفاقاً گاهی لازم است. مهم این است که توجّه کنیم چه هنگامی وارد بحث و مناظره می‌شویم. رویکرد من بر اساس تجربه‌ی شخصی‌ام چنین است که اگر فرد یا افرادی  شنوا در جمع بیابم، وارد بحث می‌شوم؛ اما با کسی که احساس کنم دگم‌اندیش است، هرگز وقتم را تلف نمی‌کنم، چراکه «آغوی همساده» نگاه کردن لذّت‌بخش‌تر و مفیدتر از بحث با یک دگم‌اندیش است که نه می‌تواند بفهمد و نه می‌تواند بپذیرد و در آخر تو را به همه چیز متّهم می‌کند. «الف» را از تو می‌شنود، «ب» را می‌فهمد و در نهایت «ج» را نقل قول می‌کند.

از آن‌جا که فضای اینترنت این امکان را به نویسنده می‌دهد که بیشتر بیندیشد، دقیق بنویسد و امکان قضاوت دیگران را در آینده به دست می‌دهد، نوشتن در یک وبلاگ را تجربه‌ی خوبی می‌دانم. خوشحال ام که در سال‌های اخیر به جای جدل‌‌هایی که ساعت‌ها انسان را عصبانی و ناراحت می‌کند، فرصتی می‌یابم که با دوستانی «بهتر از برگ درخت»، کنار دریا قدم بزنم.

گذاری در فلسفه

شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در دین و فلسفه | روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۴ دیدگاه)

به یاد دارم که اولین مفاهیم فلسفی که به صورت جدی به گوشم خورد، سر یکی از کلاس‌های دبیرستان بود. فکر کنم بحث از تعدد قرائت‌ها و دیدگاه‌های دکتر سروش و مجتهد شبستری بود. شاید چندان مفاهیم خاص فلسفی مورد بحث قرار نگرفت امّا دستِ‌کم کنجکاوی‌هایی را در منِ دانش‌آموز پدید آورد و باعث شد که بعدها، علاقه‌مندی‌هایم را دنبال کنم. از یک سو، فضای پر و بال بسته‌ی دبیرستان، و از سوی دیگر در پیش داشتن کنکور، سبب تاخیر در جست‌وجوی پاسخ به همان پرسش‌ها و خارش‌های ذهنی شد.

دانشگاه با همه‌ی محدودیت‌هایش، فضای مناسبی برای دنبال کردن چنین مسائلی بود. در بین آدم‌های جورواجور و رنگارنگ دانشگاه، آدم‌های هم‌فکر و از آن مهم‌تر، خوش‌فکرِ زیادی پیدا می‌شد. تقریباً در سه چهار ترم اول، فقط سبک خاصی از کتاب‌های فلسفی را می‌خواندم. روزی داشتم کتابی می‌خواندم. حکایتی را در آن کتاب خواندم که صرف نظر از واقعیت یا عدم حقیقت بودن آن، باعث شد چندین ماه هیچ کتاب فلسفی را باز نکنم و وقتی که باز کردم دیدم سبک و سلیقه‌ام تغییری بنیادین کرده است. متوجه شدم من به دنبال مسائل دیگری هستم. آن حکایت را به سبک و سلیقه خودم در زیر به صورت بنیادین بازنویسی می‌کنم.

فیلم کارتونی انیمیشن ایکیوسان

ایکیوسان و خواجه نصیرالدین توسی (طوسی) در قریه‌ای کوچک می‌زیستند. خواجه در هفتاد و سه سالگی خوب می‌دانست که سال‌های آخر عمرش را سپری می‌کند. ایکیوسان در محضر خواجه شاگردی می‌کرد. آن دو رابطه‌ای صمیمی داشتند. ایکیوسان تشنه‌ی آموختن بود و خواجه تشنه‌ی یاد دادن به شاگرد با وفا و با استعدادش.

روزی ایکیوسان، خواجه را گفت که چرا امروز چنین پریشانی؟ خواجه گفت: «شصت سال از عمرم را به خواندن و تفکر در فلسفه گذراندم. سال‌ها در جست‌و‌جوی حقیقت وجود خدا بودم. با دلایلی متقن، نتیجه یافتم که این جهان را خالقی‌ست عادل و پس از آن جهانی است دیگر. گاهی خود در همین دلایل به شک می‌افتادم و عقایدم متزلزل می‌گشت و آشفته‌وار بین شک و تردید بودم تا این‌که به یقین می‌رسیدم.»

چند دقیقه‌ای هر دو ساکت شدند. خواجه سر به زیر انداخت اما ایکیوسان خیره به خواجه می‌نگریست. خواجه نفسی عمیق کشید و گفت: «اکنون می‌بینم پیرزنان همین قریه ایمانشان از من به خدا بیشتر است؛ من گاهی در دلایلم به شک می‌افتم اما پیرزنان قریه چنان ایمان راسخی به خداوند دارند که هرگز به شک نمی‌افتند. »

داستانی که زیاد تعریف می کنم.

فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در اجتماع و فرهنگ - (بدون دیدگاه)

هر کسی معمولا تو زندگی روزمرش به برخی اشعار و یا حکایات علاقه بیشتری داره و اونا رو بیشتر برای دیگران تعریف می کنه. یکی از حکایاتی که معمولا در خلال بحث ها زیاد ازش استفاده کرده و می کنم رو در زیر میارم. منبع داستان هم نمی دونم و نقل به مضمون هست و ممکنه داستان اصلی با این اندکی تفاوت داشته باشه و اونی که مهمه پیام این حکایت هست. امیدوارم در آخر دوستان عزیز منظورم و هدفم از نقل این داستان درست متوجه بشن. سعی می کنم خیلی خلاصه کنم…

در روزگاری درویشی فقیر در شهری زندگی می کرد که از زندگی چیز جز فقر نداشت. نه کاری و نه ثروتی و نه آشیانه ای…  در این شهر مرد ثروتمندی هم زندگی می کرد که تعداد زیادی خدم و حشم و ثروت فراوانی داشت. روزی این دو با هم روبرو شدند. پس چند دقیقه گفتگو، درویش به مرد ثروتمند گفت: تو به این مال دنیا وابسته شده ای و این مال و ثروت، آخرت تو را به تباهی کشیده است و اموال تو، تو را اسیر خود کرده است. سعی کن اندکی از این وضعیت دور شوی و خود را از اسارت اموالت در بیاوری. مرد ثروتمند مکثی کرد و لبخندی زد و گفت: ممنونم. حرف تو را می پذیرم.سپس گفت: دوست داری همین الان با هم به سفر حج برویم؟ درویش هم بلافاصله جواب مثبت داد و هر دو در همان وضعیت و از همان جا راهی مکه شدند. چندین دقیقه نگذشته بود که درویش به مرد ثروتمند گفت: ای دوست! من فقط یک چوب دستی و مقدار کمی وسایل دارم. اجازه بده تا همین الان برگردم و آن ها را بیاورم مبادا که بعدا پایمال شود.

مرد ثروتمند گفت: من تمامی اموالم و زندگیم را بدون اینکه سرپرستی تعیین کرده و یا وصیتی نوشته باشم توانستم رها کنم و با تو به سفر بیایم اما تو…

 

کسی که بهشت را بر زمین نیافته است

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه ی خدا نزدیک ماست

و تنها اثاث آن ، عشق است . . .