زبان مردم

دی ۱۲ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (بدون دیدگاه)

به باور من، اشتباه هنگامی رُخ داد که روشن‌فکران و نخبگان، بیش از آن‌که تلاش کنند به زبانِ مردم سخن بگویند، کوشیدند که زبان خود را به مردم آموزش دهند. همین ضعف، سبب تقویت و چیره‌شدنِ گفتمانِ پوپولیستی شد.

از میان فیلسوفان ایرانی معاصر، مصطفی ملکیان شخصیت شناخته‌شده‌‌ای است. مصطفی ملکیان نه صرفاً به دلیل دانش، بلکه به سبب اخلاقش، در میان دوست‌داران فلسفه و جریان روشنفکری ایران، شخصیتی محبوب است. از ویژگی‌های اخلاقی ملکیان که بگذریم، باید گفت که روان صحبت می‌کند و روان می‌نویسد. مصطفی ملکیان در مقاله «آفات فلسفه‌ورزی در ایران معاصر» از «پل ادواردز» نقل می‌کند که: «یک چیزی را راسل به من یاد داد و آن این‌که برای این‌که انسان عمیق باشد، نباید مغلق‌گو باشد.» او پیش از دسته‌بندی و تحلیل مطالب، در نوشته‌هایش مرادش را از عبارات و اصطلاحات مختلف به خوبی روشن می‌کند.

مصطفی ملکیان عقلانیت و معنویت

مهم‌ترین نظریه‌ی مصطفی ملکیان، عقلانیت و معنویت است. اگر چندان وقت ندارید که کتابی را در این باره بخوانید، می‌توانید چکیده‌ی نظریه‌ی عقلانیت و معنویت را در مقاله‌ی «در جست‌وجوی عقلانیت و معنویت؛ مروری دوباره بر طرح نظریه عقلانیت و معنویت» را که در شماره‌ی ۳ مجله مهرنامه منتشر شده است، بخوانید.

مصطفی ملکیان پیرامون فلسفه اسلامی، دیدگاه درخور توجّهی دارد. پرسشگر در مقاله «دفاع عقلانی از دین» (قسمت اول و قسمت دوم مقاله) از استاد ملکیان می‌پرسد که: آیا به چیزی به نام «فلسفه اسلامی» قائلید؟ اگر بلی، چه فرقی با کلام اسلامی می‌کند؟

استاد ملکیان چنین پاسخ می‌دهد: «اگر منظور از «فلسفه اسلامى‏» مجموعه آرا و نظریات فلسفى‏‌اى است که در آثارى عرضه گشته‏‌ است که صاحبان آن آثار مسلمان بوده‌‏اند، به یقین‏ چیزى به نام «فلسفه اسلامى‏» وجود دارد. اما، اولاً: به این معنا، منطق اسلامى، ریاضیات اسلامى، جغرافیاى اسلامى، سفرنامه‌نویسى اسلامى و نظم و شعر اسلامى هم داریم؛ ثانیا: این مجموعه از طریق انتساب به اسلام هیچ‌گونه صحت و قداستى کسب نمى‌‏کند… (بگذریم از اینکه مجموعه مذکور از سازگارى درونى هم برخوردار نیست و بعضى از پاره‏‌هایش بعضى دیگر را نقض مى‏‌کنند).

اگر منظور فلسفه‌‏اى است که در آن نفى و اثبات و رد و قبول‌ها، یا لااقل برخى از آن‌ها، با استناد به قرآن کریم و روایات صورت می‌گیرد، باید گفت که چنین فلسفه‏‌اى، بنا به تعریف، فلسفه نیست. زیرا مراد از فلسفه، علمى است که در آن فقط برهان متبع است و نقد آرا و نظریات تنها بر اساس آن انجام مى‌‏یابد (نظیر ریاضیات و منطق). و اگر منظور فلسفه‏‌اى است که در خدمت دفاع از معتقدات دینى و مذهبى مسلمانان است، کمترین چیزى که مى‌‏توان گفت این است که چنین فلسفه‌‏اى همان کلام اسلامى، یا لااقل بخش عقلى کلام اسلامى است، نه چیزى جداگانه.

بلى، شق چهارمى متصوّر است. توضیح آنکه با روش عقلى و برهانى به تحقیق در باب هر موجودى و هر مساله‏‌اى مى‌‏توان پرداخت… حال اگر فیلسوفى در مقام گزینش، به قرآن و روایات رجوع کند… به تعبیرى ‏دیگر، قرآن و روایات کار فلسفى چنین فیلسوفى را در مجرا یا مجارى خاصى به جریان انداخته‏‌اند و مجموعه اندیشه‏‌هاى این‏ فیلسوف، به لحاظ موضوع و متعلق، اسلامى است. آیا بدین ترتیب‏ چیزى به نام‏«فلسفه اسلامى‏» تحقق نمى‏‌یابد؟ اخذ صورت مساله از قرآن و روایات مستلزم این نیست که حل‏ مساله هم مورد قبول قرآن و روایات باشد. وچون چنین است، «فلسفه اسلامى‏»، به این معناى چهارم، هم مى‌‏تواند موافق تعالیم اسلامى‏ از کار درآید و هم مى‏‌تواند مخالف آن از کار درآید. بنابراین بازهم «فلسفه اسلامى‏» از انتسابش به اسلام، صحت وقداست‏ به دست‏ نمى‏‌آورد…»

دو نوشتار زیر را از استاد مصطفی ملکیان پشنهاد می‌کنم:

۱٫  آفات فلسفه‌ورزی در ایران معاصر (خواندن این مقاله را به همه‌ی دوست‌داران فلسفه پیشنهاد می‌کنم.)

۲٫ در جست‌وجوی عقلانیت و معنویت؛ مروری دوباره بر طرح نظریه عقلانیت و معنویت (خلاصه پروژه عقلانیت و معنویت)

اگر رسالت روشن‌فکری این است که با جرات شک کردن، جرات اندیشیدن و جرات نقد کردن، با هرگونه جزم‌گرایی مبارزه کند، خود نیز نباید در این مبارزه جزم‌گرا و متعصّب باشد. چنین احساس می‌کنم که رویکرد برخی روشنفکران در مواجهه با منتقدانشان رویکردی دگماتیسمی و خشک‌اندیشانه است.

کمی صریح‌تر بگویم؛ با این‌که خود از عبارت روشنفکر و روشنفکری استفاده می‌کنم امّا به نظرم وقتی فردی، خود و جریانی که درون آن قرار دارد را متّصِف به روشنفکر و روشنفکری می‌کند، به نوعی سپری را برای جلوگیری از نقد خویش می‌سازد. هر کسی که روشنفکری را به چالش بکشد، ممکن است در اذهان عموم و به وسیله‌ی همین روشنفکران، متحجّر پنداشته و نامیده شود.

یکی از زمینه‌های مورد چالش روشنفکران و منتقدانشان، تقابل مدرنیسم و پست‌مدرنیسم است. فراوان دیده‌ام که همین دسته گفته و نوشته‌اند که نباید به اندیشه‌های پست‌مدرنیستی پرداخته شود. می‌گویند که پست‌مدرنیسم تلاش می‌کند که خرد و عقلانیت را تضعیف کند. نه پوپرستیز هستم و نه هایدگرپرست و نه هوادار پست‌مدرنیسم؛ اما معتقد ام که عمل‌کرد اشخاص دلیلی بر ردِّ اندیشه‌های آنان نیست. اگر قبول کنیم که مارتین هایدگر از هیتلر حمایت کرده باشد، این کردار، برهانی بر ردِّ اندیشه‌های هایدگر نیست. هم‌چنین اگر پوپر هم فلاسفه پیش از خود را دشنام داده است، دلیلی بر بطلان اندیشه‌های کارل پوپر نیست.

اگر چند دهه پیش غالب روشنفکران چپ‌گرا بودند و گرایش‌های سوسیالیستی داشتند، امروزه بسیاری از آنان گرایش‌های لیبرالیستی دارند. می‌گذریم از این‌که در کشور ما چپ و راست، جای خود را عوض کرده‌اند! گاهی لیبرال‌ها هم می‌گویند لیبرالیسم را نقد نکنید و مولفه‌های لیبرالیسم را به چالش نکشید وگرنه محافظه‌کاران قدرت می‌گیرند و درنتیجه به رویکردهای فاشیستی دامن زده می‌شود. نمی‌شود که با «حقیقت را فدای مصلحت کردن» مبارزه کرد، امّا  مصلحت‌اندیشانه با «مطرح شدن» اندیشه‌های پست‌مدرنیستی مخالفت کرد.

در پی تعمیم دادن نوشته‌های بالا نیستم؛ می‌خواهم این را بگویم که روشفکران، لیبرال‌ها و نواندیشان دینی، باید بیش از هر کس دیگری در مقابل نقد و منتقد سعه صدر داشته باشند. چندان شایسته نیست که یک نواندیش دینی در هر کتاب، مقاله و یا نامه‌ای، دیگران را به باد تمسخر و ریشخند بگیرد و در مقابل دشنام دیگران، خود زبان به ناسزا بگشاید. از لزوم مطرح نکردن اتهامات اثبات نشده سخن‌ بگوید امّا خود سیل اتهامات اثبات نشده را به سوی دیگران روان کند.