علاقه من به شعر حافظ از دو جا شروع شد؛ اوّل جایزه‌های پدرم برای خواندن و حفظ اشعار و ابیات حافظ در کودکی، و دوم هم خواندن بخش‌هایی از حافظ‌‌نامه بهاالدین خرّم‌شاهی. وقتی از خستگی روز به ستوه آمده باشم، سراغی از شعر و موسیقی می‌گیرم. در هر صورت دیوان حافظ ته قفسه کتاب‌ها بود و بی‌خیال درآوردنش شدم و مثنوی معنوی را که دم‌ِ دست‌ تر بود باز کردم و شروع به خواندن کردم. بیتی رسیدم که دو موضوع را در ذهنم زنده کرد. موضوع اوّل عمل‌کرد کاندیداهای اصول‌گرایان در انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۲ بود. بیت مولوی چنین بود: (دفتر دوم، صفحه ۲۵۳، بیت ۲۵۴۶)

              قلعه سلطان عمارت می‌کند                            لیک دعویّ امارت می‌کند

بسیاری از عمل‌کرهای اصول‌گرایان سبب پیروزی آقای روحانی شد؛ شایعه بازنگری شورای نگهبان در صلاحیت آقای روحانی، یک‌پارچه نبودن اصول‌گرایان و حتی دفاع غیرمستقیم از عمل‌کرد تیم آقای روحانی در مذاکرات هسته‌ای و… این‌ها همه در حالی بود که همه‌ی کاندیداهای اصول‌گرایی دعوی امارت و پیروزی داشتند امّا ناخواسته داشتند قلعه سلطان را عمارت می‌کردند.
(مراد من از «قلعه سلطان» پیروزی آقای روحانی است نه آقای روحانی!)

موضوع دوّمی که در ذهنم زنده شد، به پاسخ متوسط آقای عبدالکریم سروش با عنوان «عمارت کردن قلعه سلطان» در کتاب «قبض و بسط تئوریک شریعت» (ص ۵۶۵) به منتقدان خود برمی‌گردد.

نگاه نو

اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (بدون دیدگاه)

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم                      فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد                       من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم                             نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش*   که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز                       بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد                       بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه                    که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز                  بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

شعری در ستایش خداوند

فروردین ۴ام, ۱۳۹۱ | نوشته‌شده به دست عادل شجاعی در روزنگاری‌ و مینی‌مال - (۵ دیدگاه)

شعر زیر سروده‌ی پسر عموی-ام، آقای ابراهیم شجاعی است که در وصف خداوند سروده است.

 

   حمــد گویــم خـدای یـکـتا را                 که عطا کرده عقل و دین ما را

از وجودش بپاسـت چرخ بلند                اختر و مهر و ماه رخــشا را

نیست پیشش نهفته یک ذره              چـه فـراز و چه قعــر دریا را

اوست روزی رسـان مخلوقات               مرغ و ماهی و کور و بینا را

نیست ادراک کـــنه ذاتـش را                نرسـد هـیــچ فـکر دانـا را

 لــم یـلــد باشــد و لم یــولــد                نیست مانند و کفو و همتا را

او علیم است و قـاهر و قـادر                خـالـق کـل ذات اشـیاء را

ذات او بی شریک و بی انباز                 عالـم هر نـهـان و پـیـدا را